مامان مهسا وملینا کوچولو
مامان مهسا وملینا کوچولو
همیشه لطف خدا همراهم بوده. زندگی خوب وهمسر مهربون وحالا این نی نیگولوی تو راهی . از الان منویسم تا وقتی بدنیا بیاد وبزرگ بشه وبدونه که قبل از بودنش چقدر دوسش داشتیم .خدایا برای تمام لطفی که در حقم کردی ممنونم.




نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱۳ توسط مهسا

دیروز سالگرد ازدواجمون بود وخانواده امیر اومده بودن خونمون ومنم کلی تدارک دیده بودم وامیر برام یه گردنبند جواهر خرید که کلی باهاش دعوا کردم وگفتم چرا خریدی چرا منو نبردی من خوشم نیمد وکلی جرو بحث کردیم میگه اگه من کادو بخرم دو روز دعوا داریم اگه کادو نخرم هم دعوا داریم

تو این 2 ماهه ملینا تو مهد کلی شعر یاد گرفته :

لیمو شیریرن خوبم ببین چقد محبوبم   هر کی که سرما خورده حتما منو نخورده

آب منو بنوشید هرگز دوا ننوشید

پیشی پیشی جونم چه بازیگوشی    من که خوب میدونم دنبال موشی

تا موش میبینی تیز میشه گوشهات اونو زود میگیری زیر پنگولات

بارون میاد شرشر من خیس آبم انقد نکن خر خر بذار بخوابم

بوق بوق ماشینم روی چرخام میشینم    موتور وفرمون دارم از تصادف بیزارم

بوق بوق خبر دار اگه رسیدی نگه دار    کلازوگاز ودنده آهسته تر راننده

وشعر انار که از همه بهتر میخونه

شعر حسنی توی ده شلمرود به سبک ملینا

توی ده شلنگو حسنی بلا بود  موی دراز  روی سیاه  وای وای وای

نه فلفلی نه مرغ سبز کپلی هیچکی رفیق نبود           تنها روی سه تایه نششته بود رو سایه

بابا میخوای بریم حموم نه نمیام          سرتو میخوای اسهال کنم میخوام میخوام

کره الاخ یوته میرف تو کوچه ها

الاخه میای بریم بازی نکه نمیام چونکه من مریضم پیش همه مریضم اما تو چی

الاخه خوب ونازنین سربه هوای زمین  یه کم به من سواری میدی

من ومامان وبابام وعموم با همدیگه میریم حموم اما تو چی

حسنی تپل مپل یه دسه گل

فریما وفرگل خوشگلم که میایان اینجا وبه ممل سر میزنید امیدوارم زودتر بیان اینجا

 




نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳٩٠/٩/٢٦ توسط مهسا




نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳٩٠/٩/۱٩ توسط مهسا

 

بعد از یه غیبت طولانی اومدیم

اول اینکه ملینا خیلی به محیط مهد عادت کرده ودوسش داره وشیفتش صبحه.ساعت خوابش خوب وروتین شده صبحا 7:30 بیدار میشه وساعت 12 میرم دنبالشومیارمش.عاشق خاله مهدش خاله سمیه است جوری که هرچی دم دسته میذاره تو کیف مهدش ببره بده به خاله سمیه کلا عاشق خاله سمیه شده

این چند روزه رفتیم با داداشهای امیر مراسم ختم عمه امیر که سفر خوبی بود خوش گذشت.تنوع خوبی بود.

این 2 ماهه ملینا آلر}ی سختی گرفت که با ویزت 5 دکتر خوب نشد وسر آخر با دکتر متخصص گوش حلق وبینی خوب شد البته الان ر}یم غذایی داره ودوره درمان کامل نشده

 




نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱۳٩٠/٩/٧ توسط مهسا

از روز چهارشنبه 13 مهر ملینا مهد رفت اما چه رفتنی که بعد از 4 روز بساط گریه اش به راهه .اصلا فکر نمیکردم که بخواد بهم بچسه وگریه کنه روز اول که 1 ساعت مونده بود تمام مدت گریه کرده بود اماالان اول که میخواد بره گریه میکنه وزمانی که میاد بیرون از مهد

 خدایی فکر نمیکردم انقدر بهم وابسته باشه نمیدونم یهو میگم نذارمش ولش کن اما از طرفی هم خیلی خوبه که بمونه چون اصلا با بچه ها بازی نمیکنه همش بچه ها رو میزنه شاید تو مهد بهتر شد؟البته الان شیفت عصره امام تا عادت کرد میذارمش صبح.مسیر مهد هم خیلی بهم دوره اما چاره ای نیست از این جا بهتر پیدا نکردم.

پست قبل هم فقط برای دونستن بود.هیچ اتفاقی توی زندگیم نیفتاده وهمه چی مرتبه خیالتون راحت.من عادت دارم خودم رو تو شرایط مختلف جای افراد بذارم میخواستم بدونم که دوستام تو این شرایط چی کار میکنن




نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱۳٩٠/٧/۱٩ توسط مهسا

اگه این فرصت رو داشته باشید که یه شب رو با کیسی به صبح برسونید  ترجیح میدید  اون چه کسی باشه؟(غیر از شریک زندگیتون)

عاشقش باشید؟

بیشترین لذت رو بهتون بده؟

واینکه چرا؟

در پی اتفاقات اخیر میخوام نظرتون رو بدونم .شاید اون بنده خدا که خیانت میکنه رو بشه درک کرد

 

 




نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳٩٠/٧/٢ توسط مهسا

ما بر گشتیم

سفر بدی نبود امام ملینا خیلی اذیت کرد وهر جا رفتیم بساط گریه وشیطونی به راه بود خیلی اذیت کرد وچون اونجا دائم پمپرزش کردم پورو}ه کلن به شکست خورد حالا که برگشتم دیگه جیشش رو نمیگهه دیونه شدم بازم چشم شور منو دیدین؟

 

.دو روز هم رفتیم کنار دریا

ومهد کودک زنداداشم رفتیم که تازه افتتاح کردن وملینا خیلیل از مهد کودک خوشش اومده وهمش میگه مه گودک بیریم

سفر بدی نبود

بازم رفتم رو مود بی حالی وکسلی بی حوصله ام

 




نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳٩٠/٧/٢ توسط مهسا

تو زندگیت کافیه پشت سر آدمها فقط یه آه بکشی تا دودومانش به باد بره .دلم خیلی ازش شکست وخیلی به ملینا بی احترامی میکرد وچرت وپرت میگفت  وهر بار که عکس ملینا رو میدید هزار تا صفت به بچه میچسبوندد مهم تر از همه منی که فکرم به اون نمیرفت تهمت به کس دیگه ای زدم وهمینجا ازش شرمندم .حالا داره تقاصش رئو خوب پس میده خیلی دلم گرفته بود ازش

اگه خدا بخواد با مامانم ومریم دارم تا 1 ساعت دیگه میرم رشت

اماامیر هم برای ثبت نام حج که شروع شده ساعت کاریش شده تا 10 شب ونمیتونه بیاد

جاری جانن بزرگه طی عملیات جدید پرایش رو تبدیل به یه 206 اتومات نمودند وپرایدشون رو جاری کوچیکه خرید.دیروز به امیر میگم این همه تو مود ماشین بودم هیچی به هیچی میخوام یه کم ولش کنم شاید بدست بیارمش هی گفتم ماشین ماشن ازم فراری شده.دیگه ماشین ماشین نمیکنم که هم چشم وهم چشمی نباشه هم خود ماشین بیاد سراغم (رفتم تو توهم ها)

خدایی من خییلی رانندگی رو دوست دارم عاشق سرعت رفتنم.اصلا ترسو نیستن به محض اینکه 18 سالم شده بود رفتم سریع گواهینامه ام رو گرفتم تو این 7 ساله که گواهینامه دارم البته 4 سالش رو ماشین داشتم امام راندگییم تعریف از خود نباشه خوبه ونترس ومردونه میرونم مثل زنا احتیلط اینا خبری نیست حالا منم چشمم شور هی تعریف از خودم میکنم الان میرم تو جاده تصادف میکنم .

خدایایا خودت در این سفر مواظب ومحافظ من باش

 




نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱۳٩٠/٦/٢٢ توسط مهسا
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   نويسندگان

   موضوعات

   صفحات جانبي

   دوستان


pregnancy calendar
Blog Skin