مامان مهسا وملینا کوچولو

همیشه لطف خدا همراهم بوده. زندگی خوب وهمسر مهربون وحالا این نی نیگولوی تو راهی . از الان منویسم تا وقتی بدنیا بیاد وبزرگ بشه وبدونه که قبل از بودنش چقدر دوسش داشتیم .خدایا برای تمام لطفی که در حقم کردی ممنونم.

+ آش شعله قلمکار

امروز روز خیلی سختی بود ،من چند وقته که قلب درد دارم اما امروز شدت گرفت،طوری که ساعت ٨ شب رفتم بیمارستان و نوار قلب گرفتم دکتر گفت که خیلی طپش داری وگفت باید حتماٌ اکو انجام بدیاوه.حالا بعد از ایام قدر میرم دنبال اکو چون خیلی اذیتم میکنه. وقتی من به دنیا اومدم زردی شدید داشتم(٢٣)

و کاملاٌََ خونم رو عوض کردن.مامان و بابام نذر کردن که شب ٢١ ماه رمضون آش شعله قلمکار بپزن و الان ٢٢ ساله که میپزن.خوبه واسه سلامتی من نذر به  این بزرگی کردن وگرنه من.............

مقدار آش خیلی زیاده،و کلی زحمت داره ،کلی هم مهمان داریم.٣تا عمه هام دختر عمه هام. دوستام،تازه شاید خالم هم از رشت بیاد.اما جای یه نفر خیلی خالیه.. نگراناونم فرزین داداشمه که ٢ ساله واسه آش نیست.چون مرخصی نداره نمیتونه بیاد.حالا همه فامیل هامون از فردا میان که سبزی پاک کنیم،پیاز داغ کنیم و کلی کارای دیگه.از فردا آش رو بار میزاریم و پس فردا سر افطار پخش میکنیم.فردا شب همه تا سحر دم دیگ  تو حیاط میشینیم،جوشن کبیر میخونیم،قران سر میگیریم،نماز حاجت می خونیم،سحری می خوریم ومیخوابیم خوابالبته اگه پچ پچ کردن بذارهچشمکبرای همه دعا میکنم مخصوصاٌ واسه ازیتا و ساناز جون که به سلامتی و دل خوش نی نی های گلشون رو به دنیا بیارن.

نویسنده : مهسا ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳۸٧/٦/۳۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ خیال باطل

بنام خدا

در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز     چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود

مهمونی خوبی بود.کلی گفتیم خندیدیم مامانم نیومد چون همراه مامانیم بود.شام هم باقالی پلو وزرشک پلو و لوبیا پلو بود.ساعت ۱ اومدیم خونه و ساعت ۴ خوابیدم.

نویسنده : مهسا ; ساعت ٢:٥٥ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳۸٧/٦/٢٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ مهمونی

حسرتی گر به دلم هست همان دوری توست

من پرستوی خزان دیده و خاموش توام سلام،من الان از بیمارستان اومدم رفتیم ملاقات مامانی،حالش خوب بود و فردا احتمالا مرخص میشه.ما افطار خونه دختر عمه ام ندا دعوتیم،عمه هام هم هستند.میدونم که خیلی حال میدهچشمکنیشخند

راستی امروز تولد بابامه میخوام براش کادو بخرم .نمیدونم چی بگیرم؟سوال

حالا شب که از مهمونی اومدم وقایع رو جز به جز میگم.ماچ

نویسنده : مهسا ; ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٧/٦/٢۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ پرولاکتین

با ازمایشهای فراوان و انجام mir متوجه شدم که که میکرو آدنوم در ناحیه هیپوفیز مغزم وجود داره که باعث بالا رفتن پرولاکتین در خونم میشه،وقتی پیش استاد دکتر استقامتی رفتم گفت تا اخر عمر باید داستی نکست رو بخوری .و این یعنی بد بختی چون من نمی تونم دارو های هورمونی بخورم و حالت تهوع شدیدی میگیرم شدید یعنی در حد مرگ

و حالایک مشکل دیگه :که دائم لکه بینی دارم ودل و کمرم درد میَََََََکنه.با سونوگرافی متعدد وازمایشها چیزی مشخص نشد.دکترم خانوم نیلوفر شکیبائیان برام کلپوسکپی نوشتندو دکتر زهرا افتخار که بسیار بر جسته در امر کلپوسکپی هستندبرام انجام دادند و متاستفانه چیزی مشخص نشد و انجام مجدد واسه شش ماه بعد یعنی دی دادن.ََََ

زهی خیال باطلخیال باطلچون من کلی برنامه ریزی کرده بودم واسه بارداری در ماه آبان،که بچم مردادی به دنیا بیاد،اما تصمیم دارم ابن کلپوسکپی کنم وبعد باردار بشم برام دعا کنید، من که خیلی نا امیدم.خدایا کمک

نویسنده : مهسا ; ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٧/٦/٢٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ میدون 5

من گمان میکردم 

دوستی همچون سروی سرسبز چهار فصلش همه آراستگی ست

من چه میدانستم هیبت باد زمستانی هست

من چه می دانستم سبزه یخ میزند از سردی ،دی

             سبزه می پژمرد از بی آبی

       من چه میدانستم دل هر کس دل نیست قلبها از آهن وسنگ قلبها بی خبر از عاطفه اند

در دلم رست گیاهی سر سبز 

               سر بر آورد درختی شدو نیرو بگرفت

                             این برآورده درخت اندوه حاصل مهر تو بود

وای که چه قدر از این شعر خاطره دارم،یاد٨ سال پیش وقتی خیلی بچه بودم به خیر.پشت پنجره ای که رو به میدون پنج باز میشد میشستم،خدا بیامرزدت علی...نگران

حالا میفهمم که خدا دوستت داشت که بردت ،گرچه همه ما اینو میگیم اما هیچ کدوم از این دنیای لعنتی دل نمیکنیم..................................

امروز امیر فوتبال بود ومن خونه مامانم بودم ،مامانی هم از رشت اومده و فردا واسه عمل پاش بستری میشه مامانم هم همراهش میشه،اخه مامانی عمل کشکک زانو داره،ان شاالله گریهموفقیت آمیز باشهلبخند

نویسنده : مهسا ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٧/٦/٢٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ صدا کن مرا

صدا کن مرا

صدای تو خوب است

صدای تو سبزینه ان گیاه عجیبی ست که در امتداد صمیمیت حزن روئید

من

     از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه

                                         تنهاترم

بیا

      بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهائی من بزرگ است و

تنهائی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمیکرد

                   و خاصیت عشق این است..............

خیلی کسل وبی حوصله ام،دلم میخواد یکی رو خفه کنم اما انگار اونی که داره خفه می شه منم،احتیاج به یه تغییر و تحول دارم و شاید اینبار هم مرور زمان باید به دادم برسه.............دل شکسته

نویسنده : مهسا ; ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳۸٧/٦/٢٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ دلتنگی

 ای دل ساده بکش درد که حقت این است

  از زمانه بشو دلسرد که حقت این است

  هرچه گفتم نشوعاشق نشنیدی حالا

  همچو پائیز بشو زرد که حقت این است

  دیدی اخر دم مردانه به جزلاف نبود

  بکش از مردم نامرد که حقت این است

  انچه بر عاشق دل خسته روا دانستی

   فلک اخر سرت اورد که حقت این است........

  دلم خیلی گرفته، یه حال عجیبی دارم،احساس میکنم هرچی به پائیز نزدیک میشیم

  دلتنگی من شدت میگیره،با اینکه عاشق پائیزم

  پائیز چه فصل زردیه

         عاشقی هم چه دردیه

                           گم شده باز بادبادکم

                                             تو نمییای به کمکمنگران

 چند وقته احساس میکنم زندگیم دچار رومزه گی شده،من وامیر با هم زندگی میکنیم،مثل

  تمام ادمهای دنیا،انگار نه انگار روزی همدیگه رو دوست داشتیم و این روزمرگی خیلی

  زود تر از اونی که فکرشو میکردم پا تو زندگیم گذاشت واین مسئله منو غصه دار میکنه

  ناراحتو حالا میفهمم که زندگی چیزی نیست که به انتظارش نشستیم،زندگی چیزیه که حتی

  فکرش هم نمیکنیمگریه    

نویسنده : مهسا ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳۸٧/٦/٢٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ الناز

سلام امروزمن صبح با دختر عمه ام (الناز) رفتم بیمارستان بانک ملی ،بعدش رفتیم لاله زار دنبال چراغ هالوژن که پیدا نشد،یعنی قاب هالوژن،تازه با مدل قلب که هیچ جا نبودناراحتخلاصه رفتیم مهران کلی هر عمله افغانی به ما گیر دادنعصبانیرفتیم خونه مامانم ناهار خوردیم روزه خواری کردیم،اخه خونه ماملانم تا خونه خودم یه کوچه فاصله اس،و من همش اونجام الان با الناز اومدیم خونه و واسه افطار میریم خونه مامانم.الناز  ١ سال از من بزرگتره و٣ ساله با یک پسری دوسته که دوستیش خودش یه رمانه. سرم درد میکنه نمیتونم بینویسم تا بعد ماچ

نویسنده : مهسا ; ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸٧/٦/٢٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ نی نی اینده

 

راستی من اطلاعاتم رو دارم در زمینه بارداری ونی نی کامل میکنم.اگه خدا بخواد ومشکلی نباشه میخوام ابان اذر بچه دار بشمخجالتکلی اطلاعات جمع کردم راجع به بچه داری و سیسمونی اینا و کلی چیزای دیگهدلقکخیلی ذوق دارم امیدوارم با این همه برنامه ریزی بی فایده نباشه وگرنه کلی غصه میخورمنگرانو کلی گریه میکنمگریه

ساعت ٢ شبه میخوام برم بخوابم ماچ

نویسنده : مهسا ; ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳۸٧/٦/٢٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ ََََََََََاشنایی من وامیر

سلام به همه دوستان . من امروزنوشتن را شروع کردم وحالا از خودم وزندگیم میگم من مهسا در۲۶/۵/۱۳۶۵ بدنیا اومدم ودر۲۵/۹/۱۳۸۵ با امیرجون  ازدواج کردم.من به ثبت خاطرات علاقه زیادی دارم واز سال۷۸ تو سرسیدهام تا الان هر روزمینوشتم میخوام از اول اشنایی خودم و امیر بگمقلب: وقتی دیپلم گرفتم از اونجایی که علاقه ای به درس خوندن نداشتم رفتم سر کار شرکت لیزینگ بود وکارهای موبایل هم انجام میداد.برادر بزرگم تو بانک بود وچون کارهامو بدون صف و نوبت انجام میداد کارای بانکی شرکت به عهده من بود. امیر هم همکار داداشم بود.اما چون منو ۳سال قبل دیده بود ومن بچه مدرسه ای بودم و بینی ام هم عمل نکرده بودم منو نشناخت و داداشم منو معرفی کرد.چند روز بعد که رفتم بانک امیر ودعوت کردم تولد بابام.خلاصه اومد و قضیه ما شرع شدقلب .بعد هم که قرار شد من برم بانک پول بده براش گوشی از شرکت بیارم ورفتم دیدم نیومده.رفتیم با خدمتکار بانک دم خونشون که نزدیک بانک بود۱۸۵ به من داد رفتم ۱۹۵ بود زنگ زدم گفتم. گفت من تو هفت حوض دیدم تعجب۱۸۰ گفتم پس چرا به من ۱۸۵ داد بخرم و من گفتم امکان نداره شما بیا با هم بریم خلاصه رفتیم و خریدو چون تولدم بود منم میخواستم برم خونه خواهرم که پونک بودنیشخند منو تا اونجا رسوند.ما رفتیم شمال و اونجا تلفنی صحبت میکردیم به من زنگ بزنوقرار شد بیان خواستگاریخجالت.داداشم که همکارش بود گفت من مخالفم اونها موئمن هستند واونها اومدن .چه روزی بود وای من رفتم ارایشگاه موهامو سشوار کردم موهام اخه بلنده.از من خوششون نیومد که  تا حالاشم نیومدهسبزنیومده وکلی من تو ذوقشون خوردم روابط من وامیر صمیمی تر شده بودامیر اومد با بابام صحبت کرد که بدون خانواده قبولش کنه اما بابام موافقت نکرد امیر هم به قهر اومد ۲ شب با وسائلش تو ماشین دم سقا خونه دم خونمون خوابیدناراحتامیر رئیسشون رو فرستاد که میانجی گری کنه اما بابای امیر زحمت کشید و اونو از قبل پخت اونم اومدبه بابام گفت عجله نکن واسه دخترت پسر زیادهتعجبمن و امیر همدیگرو میدیدیم خونمون هم میومد اینبار امیر به یکی از فامیهاشون متوسل شدو با اصرار من بر خلاف میل همه بابام با ۵۰۰ سکه موافقت کرد.اخه روز اول خواستگاری مامان ا میر گفت دو تا عروس های من لیسانسن(حالا جاری کوچیکم فوق دیپلمه نه لیسانس)یکی۶۰۰ سکه یکی هم۶۵۰ تا.حالاجاری اولی که ساله ۸۰ عقد کرده۶۵۰سکه وجاری دومی ساله۸۳ عقد کرده۷۱۴ سکه ومن بیچاره همون سال ۵۰۰ سکه اینم از لطف بیکران شون.ناراحتما بعله برون کردیم وچند ماه بعد روز تولدم عقد کردیم.خانواده امیر از اول با من مخالف بودن و هستن.راستی ما امشب افطار میریم خونه مادر شوهر جانابروامیدوارم کسی اونجا نباشه فعلاً تا بعدبامن حرف نزنََََََََََََََ

نویسنده : مهسا ; ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸٧/٦/٢۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک