مامان مهسا وملینا کوچولو

همیشه لطف خدا همراهم بوده. زندگی خوب وهمسر مهربون وحالا این نی نیگولوی تو راهی . از الان منویسم تا وقتی بدنیا بیاد وبزرگ بشه وبدونه که قبل از بودنش چقدر دوسش داشتیم .خدایا برای تمام لطفی که در حقم کردی ممنونم.

+ 5 ساله گذشته


ماچاینو تقدیم میکنم به فاطمه گلم:

 اگه خدا تو رو تا لبه پرتگاه کشوند،بهش اعتماد کن..........

و مطمئن باش که یا از پشت میگیرتت و یا پرواز کردن رو بهت یاد میده.

و اینو به ستاره عزیز تقدیم میکنم:

وقتی خدا بهت میگه باشه چیزی رو که می خوای بهت میده،وقتی میگه صبر کن  چیز بهتری بهت میده و وقتی میگه نه داره بهترین رو برات آماده می کنه.

واین تقدیم به همه دوستای گلم:

گرچه از دوری این فاصله ها مایوسم

از همین فاصله دور تورا میبوسمماچ

دوست جونا اگه سوال یا نقطه ابهامی  بود بپرسید با کمال میل جواب میدم

ممنون از همه دوستای گلم که نظر دادن.من امروز رفتم سقا خونه ودو تا شمع مختص ستاره و فاطمه عزیز روشن کردم و برای سلامت بدنیا اومدن فسقل بانوی جیگر و ساناز برای به ثمر رسیدن عشق زندگی سالیان سال با خوشبختی برای سانازی و آقای نفس سلامتی سوشیناس وآزی عزیززندگی جدید و ازدواج کنتسبه دنیا اومدن نی نی گل یک عدد سارا و سر انجام عشقولی تنها دختر ایران دعا کردم اگه قبول واقع بشه.praying

دفتر خاطرات سالهای قبلو ورق میزنی،میبینی تو این ۵ سال گذشته چه اتفاقهایی افتاده.انگار سرنوشت به سرعت نور داره حرکت میکنه  دست توروگرفته و داره به نا کجا میکشونه.در این راه پر پیچ و خم زندگی گاه از ته دل میخندی و گاه زار میزنی و همچنان دست در دست سرنوشت در حال حرکتی.سعی میکنی دستت رو از دست سرنوشت جدا کنی اما میبینی اگه سرنوشت دست تورو بگیره خیلی بهتره تا تو دسته...................

اواخره مهر ماههای سالهای گذشته رو میخونم:

ساله ٨٢:مریم خواهرم تازه ازدواج کرده،من با مریم میرم سر کار تو شرکتشون،وحید پسر مدیر عامل مریم رو میبینم یک دل نه صد دل عاشقش میشمقلب

ساله ٨٣:امیر به خواستگاری من میاد وبعد از کشمکش فراوان نامزد میشیم

ساله ٨۴:خودمونو میچلونیم ودر به در دنبال خونه هستیم و یه خونه نقلی میخریم و پی بردن به مشکلات هورمونی و زنانگی

ساله ٨۵: مکه رفتن بابا ،در گیر خرید عروسی،تالار عروسی،رزو آرایشگاه،و ...........آموزش آرایشگری

ساله ٨۶:تصمیم به بارداری ،کلاسه گریم،کلاس رنگ و مش ،کلاس کاشت ناخن.و انجام تاتو روی مچ پام؛رانندگی

ساله ٨٧:آزمایشهای فراوان:تصمیم مجدد برای بارداری،عصبی شدید،قاط زدن،انجام مجدد کلپوسکپی،قبولی دانشگاه امیر

در این ۵ سال کلی اتفاق افتاد که انتظار هیچ کدومش رو نداشتم.

نویسنده : مهسا ; ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٧/۸/۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ بد شانسی

من به اندازه زیبائی تو

          غمگینم

       تو به انداره تنهائی من

                                   خوشبختی

دوست جونا سلام مرسی از این همه همدردی .ممنونم از سارا ،فاطمه،سانازو فسقل بانو،سانازی و نفس،مجی،دو کبوتر،کنتس،تنها،ستاره و دلبند و تمام دوستای دیگه که خاطرم نیست.که منو تنها نذاشتید و با من بود

این روزها معمولی هستن و اتفاق خاصی نمی افته.جمعه شب با دوستامون و مریم خواهرم رفتیم لویزان وشام هم پیتزا خوریم.میگم روزهامکسل کننده است واسه همینه.راستی ۲ تا خبر:

اولی:من دارم کم کم شروع میکنم به استخر رفتن وشنا کردن. شاید روحیه بگیرم.و امروز با الناز رفتیم خوب بود.وقتی وارد سونا شدیم یه خانومه به ما دوتا گفت شما اومدین چی تون رو آب کنیدآخه من ۴۰ کیلو هستم والناز ۴۴ کیلو.

دومی:من باید بعد از ۶ ماه مجدد کلپوسکپی انجام میدادم و چون برای بارداری دوست داشتم تکلیفم کامل مشخص بشه میخواستم تو آبان که میشه ۵ ماه برم از شانسم دکترم رفته مسافرت ومعلوم نیست کی بیادوکلی غصه میخورم خدایا چرا من انقد بد شانسمو قرار شد دکتر زنانم دکتر نیلوفر شکیبائیان یه دکتر دیگه واسه کلپوسکپی به من معرفی کنه .دوست جونام منو دعا کنید.هم اکنون نیازمند دعای سبزتون هستم. 

 

نویسنده : مهسا ; ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸٧/٧/٢۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ مهسا هیچ کسی رو نداره

 آی خدا دلگیرم ازت آی زندگی سیرم ازت

آی زندگی میمیرمو عمرمو میگیرم ازت

این غصه های لعنتی از خنده دورم میکنن

این نفسهای بی هدف زنده به گورم میکنن

شریک ضجه های من بگو که گوشت با منه

بگو که زخمای تنم شاهد حرف های منه

آی خدا دلگیرم ولی احساس غم نمیکنم

چون با توام پیش کسی سرمو خم نمیکنم

چه اعتراف تلخه انگار رسیدم ته خط.....................

نویسنده : مهسا ; ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٧/٧/٢٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ باران

زیر پنجره رو تخت دراز کشیدم، یه نفسه عمیق به به چه بوی نمه خاک میاد و صدای ریز بارون رو میشنوم و نا خود آگاه یاد شعر حمید مصدق می افتم

وای باران باران

شیشه پنجره را باران شست

از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست

من امروز دختری رو دیدم که مدتها دلم میخواست ببینمش،هزار جور تو ذهنم تجسمش کردم الا اون جوری که بود تو چشماش یه غمی بودو انرژی منفی به من میداد انگار از من خوشش نیومده بود.شایدم این احساس من بود.دوستای گلم ممنون از نظراتتون .فاطمه جان ممنونم از دعای قشنگت.دلم میگیره وقتی کسی نظر نمیده 

تا بعدHippie

نویسنده : مهسا ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸٧/٧/٢٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ روزهای تکراری

من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود را

به یک پرواز ناهنگام کردم مبتلا خود را

امروز من تا ١ خواب بودمویک چایی خوردمونهار استانبلی درست کردم وکلی وایتکس کاری و کار خونه کردم اومدم پای کامپیوترنهار ساعت ۴ خوردیم و من رفتم خونه مامانم و امیر مشغول درس شد .منم نمیدونم چرا یک هفته پ ری جلو افتاد ودل درد کمر درد داشتم.شب هم شام رفتیم خونه مادر شوهر جان و ساعت ۱۱ اومدیم خونه والان هم امیر خوابهراستی جونه زدن نینی گل فاطمه هم باید تبریک گفت مبارکت باشه عزیزم من که خیلی خوشحال شدم

حالا دست دست

نویسنده : مهسا ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳۸٧/٧/٢٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ فرگل

حسرتی گر به دلم هست هست همان دوری توست

من پرستوی خزان دیده و خاموش توام

امروز فرگل خانوم متخصص گند های آفریقایی زنگ زد به من وگفت:

مهسا ما داریم مییایم تهرانها.البته قراره که ۴ آبان بیان اما اون از الان میگه دارم میام .این فرگل خانوم خیلی دروغ میگه مثلاً چند هفته پیش زنگ زد گفت:ما داریم میام تهرانهاقلب

من:کی میایین؟

فرگل :ما الان راه می افتیم،دلت برام تنگ شده؟

من:خیلی زیاد

فرگل:ما داریم حرکت میکنیم.

من:وای راست میگی ؟

فرگل :نه دروغ گفتم

این خانوم ٢ سال و٩ ماهشه اما تند تند خالی میبندهمنم عاشقه حرف زدنشم .با ناز حرف میزنه و حرفاشو میکشه میخواد بگه چرا میگه چیراااااااا.خلاصه که واسه من که عمه اش هستم کلی جیگره.ماچماچ

از امشب بگم ما شام خونه عمه ام بودیم عمه های دیگه ام ومامانم اینا هم بودن.آقا فرهاد دوست پسر الناز خانوم هم بود.میبینید ما چه خانواده روشنفکری هستیماز خود راضی . شام هم لوبیا پلو و زرشک پلو و باقالی قاتوق و کشک بادمجون و سوپ بود که خیلی خوشمزه بودخوشمزهدبلنا هم بازی کردیم و الان یه ربعه اومدیم.امیر در خواب ناز به سر میبره ومن پای نتComputer.اگه فردا بشه نهار میریم خونه مادر شوهر جان آخه باید ملی کارتشو ببرم وچون حال نهار درست کردن ندارم با یک تیر دو نشون میزنم

نویسنده : مهسا ; ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳۸٧/٧/۱٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ مهسای دیونه شده

هر چی تو دنیا غمه مال منه روزی هزار بار دل من میشکنه

دل دیگه اون طاقتارو نداره پشت سر هم داره بد میاره

ناراحتسلام کلید من پیدا نشد.حوصله ندارم راستش خسته شدم از بس گفتم کلافم بی حوصله ام.هیچ انگیزهای ندارم با خودم میگم بچه رو هم مهسا خانوم بی خیال شو چقدر حرص می خوری،چقدر خیال پردازی میکنی ،از الان لباس میخری بذار به وجود بیاد ،لخت که نمیمونه.حالم از خودم بهم میخوره .یکی نیست بگه مهسای دیونه تو چیکاره حسن مملکت شدی، چه تاج کیانی به سر مامان بابات زدی،بجز غمو غصه چی واسش داری،بعد از ٢سال زندگی به امیر تردید داری.مهسا خانوم حالا فهمیدی، فهمیدی که به صلاحته حتی نیومدنشگریه

خدایا منو از این همه فکرو خیال نجات بده.نگراندیونه شدم

نویسنده : مهسا ; ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٧/٧/۱۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ کلید

وای که سر گیجه گرفتم از بس دور خودم چرخیدم تا این کلید لعنتی رو پیدا کنم که پیدا نشد.دلم میخواد گریه کنم برام دعا کنید کلیدم پیدا بشهگریهمادر شوهر جان اومدن خونمون اتفاق خاصی نیفتاد.امروز هم رفتم کلی واسه خودم خرید کردم ،ریمل،لاک،مام،کریستال،ساق شلواری وتونیک وخودمو خوشحال کردم اما کلیده حالمو بد گرفت.امروز دائی ام اومد دنبال مامانی که ببرتش رشت ظهر رفتن اما ماشینشون تو راه خراب شد و باز برگشتنچشمکدعا کنید فردا کلیدم پیدا بشهناراحت

نویسنده : مهسا ; ساعت ٢:٢۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٧/٧/۱٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ فشم

 ..................

من اومدم با یه عالمه اتفاق.چهارشنبه روز عید نهار رفتیم خونه مامانم.بعد یکی از همکارهای امیر زنگ زد و گفت شب میایم خونتون .ما هم اومدیم خونه ومن تند تند غذا درست کردم.همکار امیر آروین تازه عقد کرده وپسر عمه ام و خواهرم هم اومدن می خواستیم شام بخوریم و سریع بریم فشم اما خیلی طول کشید و ساعت ۱۱ خواهر آروین با نامزدش و اون یکی خواهر مجردش هم اومدن خونمون و ساعت ۱۲ تازه داشتیم راه می افتادیم که الناز دختر عمه ام زنگ زد گفت منم با دوست پسرم میام تارسیدیم فشم داشتن تعطیل میکردن خلاصه تا یه چایی قلیون آورد یه ربع بعد گفت برید ما میخواییم ببندیم ما هم عصبانی...........الناز گفت ما همه چی داریم بریم شیان ما هم رفتیم دوست پسرش هم رفت ۳ تا قلیون وپتو آورد آخه خیلی سرد بود.خلاصه تا ۳ اومدیم خونه.

۵ شنبه امیر که از سر کار اومد من خواب بودم سر راش کباب گرفت خوردیم و خوابیدیم تا ۶ عصر .و باز با بجه های دیروزی قرار گذاشتیم رفتیم لویزان و کلی حال داد.واما ۲ خبرررررررررررررررررر

اولی:مامانه امیر فردا شب شام میاد خونمون آخه بابای امیر رفته مسافرت و مامانش تنهاست.

دومی:من قرار بود شنبه برم رشت اما نمیشه برم و دلیلش به خبر اولم مربوطه.

نویسنده : مهسا ; ساعت ۳:۳٢ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳۸٧/٧/۱٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ عید فطر

باغبان خار ندامت به جگر میشکند

برو ای کل که سزاوار همان گلچینی

عید سعید فطر بر همه دوستان مبارک باد.


نویسنده : مهسا ; ساعت ٢:٢٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸٧/٧/۱٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

بازی روزگار را نمی فهمم

من تو را دوست دارم

            تو دیگری را

                           دیگری مرا

                                               ... وهمه در آخر تنهائیم

ما امشب شام خونه عمه ام بودیم و تازه الان اومدیم،خوب بود خوش گذشت.نمی دونم چرا انقدر بی حوصله ام.تا بعدناراحت

 

نویسنده : مهسا ; ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳۸٧/٧/٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ نماز حاجت

               بذار خیال کنم منم اون که دلت تنگه براش

اونی که وقتی تنهائی پر میشی از خاطره هاش

اون که هنوز دوسش داری اون که برات هم نفسه

بذار خیال کنم منم اونی که بودنش بسه

دوباره فال حافظ و دوبار توی فالمی

بذار خیال کنم بذار اگرچه بی خیالمی.

سلام به همه. ازیکشنبه خونه مامانم اینا غلغله بود،٣ تا عمه هام،دخترعمه هام،عموم ومامانی هم که بودن.شب هم دیگ آََش رو بار گذاَشتیم.همه تا  صبح بیدار بودیم.کنآر دیگ ٢ رکعت نماز حا جت خوندم. دلم گرفت یاد ۲ سال قبل که هنوز توی اون خونه بودم افتادم .من خیلی آدم خود خواهی هستم این رو خودم میدونم اما...... دِیروز هم روزه بودم.دم افطار هم آش رو دادیم.شب هم خالم از رشت اومد.منم ساعت ١ اومدم خونه.

نویسنده : مهسا ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٧/٧/٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک