مامان مهسا وملینا کوچولو

همیشه لطف خدا همراهم بوده. زندگی خوب وهمسر مهربون وحالا این نی نیگولوی تو راهی . از الان منویسم تا وقتی بدنیا بیاد وبزرگ بشه وبدونه که قبل از بودنش چقدر دوسش داشتیم .خدایا برای تمام لطفی که در حقم کردی ممنونم.

+ سالگرد ازدواج

خرسند شدیم از اینکه امروز رنگ دگر است نه رنگ دیروز

سلام به همه دوستای گلم.قبل از تعریف سالگرد ازدواج وعکسها میخوام یه چیزی بگم:

خدای بزرگ ومهربونم بازم منو با لطف بی کرانت شرمنده وخجالت زده کردی،باز اجابت کردی واینبار هدیه ای بسیار با ارزش وبزرگ به ما ارزانی داشتی،چگونه قدر دان این نعمتت باشم با چه زبانی بگویم خدایا شکرت که سزاوار ودر خور لطفت باشد نمیدانم.خدایا تو را به بزرگی ات قسم که دل تمام منتظران را شاد کن  وآنها را از لطفت با بهره.

عیدی بزرگی گرفتم ،واون چیزی نیست جز یه نی نی گولو ،خدایا هزار مرتبه شکرت

دوست جونا به دل خودم افتاده بود ،یه حالی بودم تا اینکه رفتم آزمایش دادام وجواب مثبت بود درپوست نمیگنجیدیم.اما هنوز هیچی نشده دو روزه لب به غذا نزدم ودائم حالت تهوع دارم.ومنی که همش تو راهم و دارم ورجه ورجه میکنم همش دراز کشم.

از سالگرد ازدواج بگم دومین سالگرد ازدواج ما تموم و وترد سومین سال شدیم با این تفاوف که نی نی گولو به ما اضافه شد.شب خوبی بود اما من حالم بد بود .برف شدیدی هم اومده بود  ودوستامون بودند با مامانم وخواهرم وداداشم

وامیر هم کادو به خواسته خودم خشکه پول داد.وبقیه هم یه سکه،ظرف وظروف

بلوز وشلوار شال،ماهی تابه ومنم به امیر یه لباس بچه گونه کادو دادم.

این عکسهای شام

http://i44.tinypic.com/6giihe.jpg

http://i41.tinypic.com/2qmg6ft.jpg

اینم عکس کادوی من به امیر

http://i44.tinypic.com/1zg9w01.jpg

نویسنده : مهسا ; ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٧/٩/٢۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ تولد مریم

آسمان آبی بود               ماهی پنداشت دریاست    

                                                       پرید

سلام به همه دوست جونا.من خوبم شما هم خوفیین .سریع و بدون مقدمه از تولد میگم ،،خیلی خوب بودوکلی رقصیدیم و حدود ٣٠ نفر بودیم کادو هم من به خاهرم یه پالتو کیف دادم.وکادو های خوبی جمع کرد.وشام هم مرغ کنتاکی،سالد ماکارانی  ،سالاد ذرت ،ژله  ،کرم کارامل،کشک بادمجون بود.اما انقدر حواسم پرت بود که عکس نگرفتم ان شالله واسه سالگرد ازدواجم عکس میزارم. شب هم همه مهمونا خونمون  موندن وجمعه شب رفتن  وکلی خوش گذشت.امیر یه همکار داره به نام آروین  که مرداد عقد کرد،وبا زنش ۴ سال دوست بود در دوران دوستی با هم رفتند آنتالیا وبعد از عقد رفتند تایلند وتو تولدم میگفت  عقب انداختم انگار حامله ام وخیلی من از دستش حرص میخورم به من میگه اگه تو بزایی گنده میشی حالا خودش مثله کسایی میمونه که دو تا شکم زائیده و۴ ماه بارداره نکبت وتو تولد هم بودن

راستی خواهر شوهر جان زنگ زد وعید رو بهم تبریک گفت

ان شالله سه شنبه سالگرد ازدواج میگیرم ومیخوام به گفته دوستان مرغ سوخاری،لازانیا،سالاد ماکارانی،سالاد ذرت ،ژله، کرم کارامل درست کنم.حتما عکسهاشو میذارمو خونمون به یه نظافت حسابی احتیاج داره وکلی کار تا سه شنبه دارم وباید لباس کزتی بپوشیم خدا به دادم برسهpraying

دوست جونا به زودی با عکس وخبر های خوب میامماچ

نویسنده : مهسا ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸٧/٩/٢۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ عید قربان

وقتی از تفرقه برمی گردی

تق تق گام تو بر سنگ چه آوای خوشی ست

     کاش این آمدنت             

                              تا ابدیت میرفت 

عید قربان بر همه مسلمین مبارک

سلام ببخشید که دیر آپیدم.اخه خیلی درگیر بودم،گفتم که ۵ شنبه تولد دعوتیم.جای همه خالی خیلی خوش گذشت وکلی قر دادیم وخوش گذشت.جمعه هم روز فوق العاده خوبی بود شام خونه مامانم اینا بودم وعمه ا م هم اومد اونجا.دیروز هم با یکی از عمه هام رفتم نهار خونه یه عمه دیگه ام و شب میخواستم برم خونه مامانم که عمه هام هم با من اومدن و تو این چند روز کلی خاله بازی کردیم اما خیلی خوش گذشت راستی من واسه فرگل برادر زاده ام یه شال وکلاه خوشگل بافتم

خلاصه که انگار داره به ما خوش میگذره حسابی.

وای اگه بدونید عمه های من چه چیز هایی واسه بچه  نداشته ام  دارن می بافن من که کلی ذوق مرگ میشم

این ۵ شنبه تولد مریم خواهرمه.وکلی مهمون داریم.امیدوارم خوش بگذره.

دوست جونا منو در ٣ مورد راهنمایی کنید :

من ٢۵ آذر ٢ سالگرد ازدواجمه.اما انقدر خونم کوچیکه که نمیتونم مهمونی بدم وخونه مامانم هم سخته گرچه اون بیچاره حرفی نداره تصمیم داشتم فقط دوستها وجونها رو که ١۵ نفر میشیم بگم خونه خودم.

١. حالا دوستای گلم نظر بدین که من چه برنامه ریزی واسه سالگرد از دواج بکنم ؟

٢. غذا چی درست کنم.پلو خورشتی نباشه.غذا های شیک وبدون برنج.لطفا در این زمینه هم منو راهنمایی کنید

٣.دسرچی درست کنم ؟اگه کسی از تهیه کاستر چیزی میدونه منو راهنمایی کنه.

تورخدا یادتون نره بگین من چیکار کنم

نکته:هنگامه جون ممنون از نظراتت من لینکت کردم اما صفحه نظرات برام باز نمیشه  عزیزم. 


نویسنده : مهسا ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳۸٧/٩/۱۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ باران

بوی موهات زیر بارون بوی گندم زار نمناک بوی سبزه رار خیس بوی خیس تن خاک

              جاده های مهربونی رگهای آبی دستات ،غم بارون  غروب ته چشمات تو صدات

قلب تو شهر گل یاس دست تو بازار خوبی اشک تو بارون روی ململ  دیوار خوبی

ای گُل آلوده گلُ من ای تن آلوده دل پاک دل تو قبله این دل  تن تو ارزونی خاک

یاد بارون وتن تو یاد بارون تن خاک بوی گل تو شوره زار بوی خیس نت خاک

همیشه صدایی بارون صدای پای تو بوده همدم تنهایی هام قصه های تو بوده

وقتی که بارون میباره تو رو یاد من میاره یاد گلبرگهای خیس  روی خاک شوره زاره

ای گل آلوده گل من ای تن آلوده دل پاک دل تو قبله این دل تن تو ارزونی خاک.

سلام  دوست های گلم.دو روزه که مدام داره بارون میاد ودل آسمون گرفته اگر قرار بود دل منم بباره حالا حالا ها تمومی نداشت ومیبارید.دیروز من دوباره رفتم کاموا خریدم.خیلی اعصابم خورده دلم میخواد بشینم ساعتها گریه کنم.انقدر گریه  کنم که بلکه یه کم سبک بشم.

۲۸ آبان زن پسر خاله من زائیمان کرد.و۳۰ آذر اولین سالگرد ازدواجشون میشه Balloons.یعنی نی نی اش در اولین سالگرد مامان باباش حضور داره.بارداری اش خیلی جالبه.ما عید که رفتیم رشت ۳ روز خونه همین پسر خاله ام بودیم آخه خالم داشت میرفت مکه وقبل از رفتن خالم یه سفر یه روزه رفتیم آستارا.من با امیر ومریم(خواهرم) ونوید(پسر خالم) و صبا(زنش) والهام(دختر یه خاله دیگه ام).همه چپیدیم تو یه ماشین.من ومریم و الهام وصبا عقب نشستیم.البته ما ۴ نفر دوتا آدم کامل هم نمیشیم  وخلاصه خیلی خوش گذشت من همیشه تو مسافرت حالم بده وتهوع میگیرم به قول قدیمی ها جاده میگیرتم .وکل راه ما دو تا (من وصبا)گلاب به روتون ب ا ل ا می آوردیم و صبا همش میگفت دلم اینو میخواد دلم اونو میخواد وخلاصه شبش رفتیم رشت وفرداش خونه یکی دیگه از خاله هام دعوت بودیم که سر سفره حالش بهم خورد .گفتم صبا بخدا حامله ای میگفت امکان نداره گفتم بیا بریم یه بی بی چک بگیریم و ببین.اومدیم بیبی چک گذاشت و دو خط قرمز نمایان شد ومن خوشحال اما صبا گریه میکرد ومیگفت میندازمش من گفتم بیا بریم آزمایش هم بده.جواب آزمایش هم مثبت بود من وامیر اولین کسایی بودیم که فهمیدیم .چون ۴ تایی رفتیم بیبی چک خریدیم و آزمایشگاه رفتیم وکلی صحبت کردیم که حرف انداخنش رو نزنید وراضی شون کردیم وبارداریش علنی شد خالم از خوشحال داشت بال در می آورد. .خلاصه خالم فرداش رفت مکه واز اونجا هم کلی واسه بچه سوغات آورد.الان هم یه پسر خوشگل داره که اسمش هم با هم انتخاب کردیم مانی.من با صبا خیلی راحتم دختر خوبیه ومن دوسش دارم.و خالم صبا رو میپرسته.آخه خالم ۴ تا پسر داره وصبا رو مثل دختر خودش میدونه.انقدر خالم دوسش داره وانقدر صبا با خالم راحته که ۹ ماه بارداری خونه خالم استراحت مطلق بود.

ما ۵ شنبه تولد دعوتیم تولد دختر دختر عمه ام.

ومن همچنان دلم از غصه داره میترکه و دلم میخواد جیغ بزنم

اینم عکسهای لباس  بچه نیومده اام

http://i34.tinypic.com/6gly5j.jpg

http://i36.tinypic.com/12379zo.jpg

http://i38.tinypic.com/34yv3mv.jpg

http://i33.tinypic.com/qqef4m.jpg

http://i33.tinypic.com/2jbwao6.jpg

 

 دوست جونا میشه به من یاد بدین که چه جوری عکس بذارم که آدرسش نیاد خود اسم عکس رو بنویسم نه اسمه آدرس.

نویسنده : مهسا ; ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٧/٩/۱٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ کاموا

سلام  به دوستهای مهربونم.بگم از این چند روزه که سه شتبه صبح با الناز رفتیم حسن آباد وکلی کاموا خریدیم .تا بدم به عمه ام واسه بچه ام کاموا ببافه نه اینکه فردا بچه ام بدنیا میاد ،یا اصلا خبری باشه.منم تند تند دارم  واسه سرماش بافتنی میبافم ،البته کلی لباس هم  از حراج رولان خریدم.امید به بارداری رو ببینید حال کنید.اگه دوست اشتید بگید عکسهاشو بذارم.خلاصه ما مونده بودیم چه رنگی بخریم.من هی میرفتم سراغ قرمز ،صورتی الناز میگفت که چیزی بخر که بشه پسر هم بپوشه .تو که بچه ات پسر میشه خلاصه ما کار خودمون رو کردیم و یه کاموای خوشگل صورتی خریدیم که عمه جان برای دخترمان شنل ببافه.ویک سر همی نارنجی همراه یک کت کلاه سفیدو قرمز.اگه بچه ام پسر بشه بیچاره دچار دوگانگی شخصیت میشه با این رنگهایی که من خریدم براش.از رولان هم لباس نارنجی ،سرمه ، قرمز،صورتی خریدم.

دوستهای عزیزم به خحدا هیچ خبری نیست اما دارم خودمو واسه باراری آماده میکنم.داروهام رو قطع کردم.دعا کنید که زودتر مامان بشم.خل که بودم دیگه الان تمام فکر وذکرم وسایل بچه است .خدا خودش زودتر یا شفام بده یا یه نی نی بذاره تو دلم       و چهار شنبه همچنان رفتیم عیادت همکار امیر که پاش شکسته و تا رون پاش تو گچه ویه دوری داخل هفت حوض زدیم ومن شال مورد علاقه ام رو همچنان پیدا نکردم وشام هم پیتزا خوردیم که من اشتها نداشتم.  پنج شنبه هم من به سوی سقاخونه  تا شمع روشن کنم شب هم  ساعت ٣٠/١١منو الناز ومریم ر فتیم بستنی منصور بستنی خوردیم وبرای بقیه خریدیم و آوردیم.امشب هم مامانم اینا شام میان خونمون.الان هم

مامانم زنگید که میای بریم بهشت زهرا گفتم خبر  میدم نمیدونم شاید برم.  Roll    دوست جونا تو روخدا آپ می کنید مثله من خبر بدین                 

نویسنده : مهسا ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳۸٧/٩/۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ خریدچکمه وکیف

میگن دستای پاک تو مهمون دستای دیگه ست

میگن نگات پیش منه اما دلت جای دیگه ست

میگن دروغ بوده که تو تا آخرش مال منی

چشمای رنگ عسلت دنبال چشمای دیگه ست

آخه مگه فرشته هم رسم شکستن بلده

آدم میتونه بد باشه مگه فرشته هم بده

با شب و مهتاب شنیدم این روزا خلوت میکنی

میگن تو خواب و رویا هات خورشید و دعوت میکنی

چرا دستای عاشقت رنگ تابستون نمیشه

وقتی که نیستم اون چشمات خونه بارون نمیشه

میون راهت نکنه قلبتو دادی به کسی

اون کیه که جای من شبا براش دلواپسی

تو اهل اسمونهایی اون آسمونهای بلند

فرشته آسمونی به گریه های من نخند

دوستای گلم سلام.اول یه تبریک واسه کار سانازی مبارکت  و باشه عزیزم. وچیده شدن اتاق فسقل بانوی جیگرُ هلن جونم منزل نو در دنیای جدید مبارک.این چند روز کار خاصی نکردیم وچهارشنبه من رفتم دکتر افتخار که گفت احتیاج به کلپوسکپی الان نداری اما دو ماه دیگه بیا منم خوشحال وخندان اومدم خونه مامانم اینا.آخه واسه شام عمه هام رو دعوت کرده بود خون مون و ساعت ٨ اومدم برم دنبال امیر که دیدم ماشین روشن نمیشه و کلی با داداشم ور رفتیم.زنگ زدم گفتم امیر خودت بیا.و اومد و دیدیم که ماشین باطری خالی کرده .خلاصه شام خوردیم و ساعت ١٢ رفتیم خونه.

۵شنبه هم امیر رفت دنبال کارای ماشین که باطری بخره و۵٠ تومن شد.منم رفتم خونه مامانم و با مریم رفتیم از سوپر دم خونمون خرید منیم مریم یهو گفت مهسا گ ش ت ا ر ش ا د ومنم مثله فنر دوئیدم تو سوپر و پشت یخچال قایم شدم اما اونها منو دیدن و اومدن تو مغازه منم امودم بیرون.یارو میگفت فکر کردی زرنگی باید بیایی بریم منم هی میگم با با خونمون اینجاست میگه از کجا بدونم.گفتم بیا بریم ببین وخلاصه مریم در گوش خانومهArabic Veil گفت که خواهرم بارداره وزنه ولم کرد.و اومدیم سقاخونه و شمع روشن کردیم

جمعه هم رفتیم خرید کردیم من کلی خرید کردم که عکسهاشو میزارم.شام هم خونه مامانم بودیم وساعت ١١ اومدیم و خوابیدیم

http://i35.tinypic.com/33avr6v.jpg

http://i36.tinypic.com/wi83k0.jpg

 http://i36.tinypic.com/8w04l1.jpg

http://i36.tinypic.com/8w04l1.jpg

نویسنده : مهسا ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳۸٧/٩/٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک