مامان مهسا وملینا کوچولو

همیشه لطف خدا همراهم بوده. زندگی خوب وهمسر مهربون وحالا این نی نیگولوی تو راهی . از الان منویسم تا وقتی بدنیا بیاد وبزرگ بشه وبدونه که قبل از بودنش چقدر دوسش داشتیم .خدایا برای تمام لطفی که در حقم کردی ممنونم.

+ ملینای مامان شناس

دیشب رفتیم خونه مامان امیر و وقتی از در وارد شدیم مامان امیر اومد ملینا رو از بغلم بگیره که در کمال ناباوری دیدم روش رو برگردوند وسفت منو چسبید واین برام خیلی لذت بخش بود که منو خیلی خوب میشناسه.

ملینا این روزها خوب میخندده وعاشق بازی کردنه و همچنان تا ٣ صبح بیداره،نمیدونم ملینا تنبله یا هنوز زوده اما ملینا نمیشینه وفقط یه کم غلت میخوره،به وضوح میگه بابا آب ویه حرفهایی نامفهوم  اما از همه قشنگ تر وقتی امیر میگه بابا ملینا هم تکرار میکنه

بر عکس بچه های دیگه تو بغل وبا تکون نمیخوابه وحتما باید خیلی خوابش بیاد تا خودش بخوابه .

گاهی چند دقیقه میذارمش تو روروئک وبا اسباب بازی های روی روروئک بازی میکنه از دو هفته دیگه باید بهش فرنی رو بدم

ملینا آروم ترین وصبورترین دخترییه که میتونستم داشته باشم.خیلی دوست داشتنی و  وزنش در تاریخ٢١/١٠/١٣٨٨

وزن ٨٣۵٠

و قد ۶٣ بود که یعنی خیلی خوب بود.

این روزها خیلی خسته ام همش کمبود خواب دارم  مثلا ملینا ساعت ۴ صبح میخوابه ومنم میخوابم باز ۵ بیدار میشه وشیر میخوره باز ٧ به همین ترتیب هر ٢ ساعت شیر میخوره و آدم خواب زده میشه  واز اون ور تا ١ ٢ ظهر میخابیم وبعدش هم که بیدار میشم سر درد دارم وکسلم و احتیاج به یه تحول شدید دارم دوست داشتم برم کلاس تاتو ولی دیدم با ملینا نمیشه و موکولش کردم به یه زمان دیگه که ملینا هم یه کم بزرگ تر شده باشه

برای عید دوست داشتم یه جایی به غیر از رشت بریم اما بازم با ملینا سخته 

این خونه هم که دیگه خسته ام کده خیلی کوچیکه همش میخورم به یه چیزی.

ما پارکینگمون رو از یکی از همسایه های بی ماشن اجاره کرده بودیم که اونم دیشب گفت من ماشین خریدم وپارکینگ رو گرفت .حالا تو کوچه ما جای پارک هم شده کیمیا وباید بریم ٣ کیلو متر اون ور تر پارک کنیم

خلاصه که بوی الرحمن این خونه داره میاد

از طرفی اگه قرار باشه بعد از عید از اینجا بریم خونه تکونی نداریم اما خونمون خیلی کثیفه

خدا لعنتشون کنه که این وام های کوفتی رو زیاد نمیکنن هی امیروز هی فردا میکنن.

به قول امیر خدا رو چه دیدی شاید قبل از عید رفتیم. وعید تو خونه جدیدمون بودیم.

نویسنده : مهسا ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸۸/۱٠/۳٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ بدو بدو حراجش کردم

سلام به همه دوستای خوبم

راستش تو یکی از عکسهام که با پاتو قرمزه بودم خیلی ها پرسیدن پالتو رو از کجا خریدم وحالا فرصتی شد که تبلیغی هم برای دوستمون بکنم

پالتوی من فوتر بود که از مغازه دوست امیر خریدم وامیر توی مزون این مغازه کار حسابداری انجام میده

الان هم این فروشگاه در حرجه وانواع مانتو پالتو وبلوز های بافت بت قیمت های مناسب رو داره

این فروشگاه تو شرق تهران هست آدرس دقیق رو میذارم تا اگه دوست دارین برین وخرید کنید(پالتو های فوتر رو ٣۵ تومن به حراج گذاشته)

نارمک ظلع شمال شرقی چهار راه سرسبز پلاک ٨٢٨

به شماره تلفن: ٧٧٨٠۴٠٨۶

از رفتنتون پشیمون نمیشید

حالا میرسیم به میز شمام من ممنون از این همه لطف،دوستان طرز تهیه ژله وکارامل ها رو خواستند که میگم

ژله من مارک دراژه با طعم بلوبری بود که طرز تهیه پشت جعبه اش نوشته شده بود من روی ژله رو با شکلات سنگی و پاستیل ماهی  به صورت آکواریم تزیئن کردم

کرامل های من هم با مارک دراژه وبا طعم های نارگیل،شکلات،توت فرنگی،پرتقال،موز وخود کارامل بود

محتوی هر بسته رو در دو لیوان شیر به مدت ١ دقیقه میجوشانیم وداخل ظرف می ریزیم و ظرف را به مدت ٣٠ دقدقه داخل یخچال قرار میدهیم تا مقداری بگیرد و طعم دیگری از دسر را مجدد با شیر مخلوط کرده وروی مواد گرفته شده قبلی میریزیم وبه همین ترتیب چند طعم رو روی هم میریزیم تا دسر ما چند رنگ باشد

فقط دو نکته رو باید توجه کنید ١) برای سفت وخوشمزه تر بودن محتوی هربسه رو در یک ونیم لیوان شیر مخلوط کنید

٢)بگذارید ٣٠ دقیقه مواد داخل یخچال بماند تا کاملا بگیرد وبعد دسر بعدی رو روی اون بریزید.

اون فلفل ها هم فلفل دلمه رنگی بود که من از رنگهای مختلف استفاده کردم.ومواد داخلش مواد دلمه برگ مو بود من مواد رو داخل فلفل ها ریختم .

باز اگه کسی خواست طرز تهیه کاملش رو میگم

ومیرزا قاسمی هم: باید اول چند حبه یر رو پوست کنده وریز کنیم ودرون روغن تفت بدهیم بعو چند گوجه رو رنده کرده وداخل سیر بریزیم بعد هم چند عدد بادمجان کبابی کوبیده شده رو داخل گوجه وسیر میریزیم وبه آن نمک وفلفل وزردچوبه میزنیم ومیگذاریم تا ٣٠ دقیقه مواد با شعله کم بپزد ودر آخر به مقدار مواد چند عدد تخم مرغ را به آن اضافه میکنیم

بازم اگه سوالی بود بفرمائید در خدمتم

نویسنده : مهسا ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸۸/۱٠/٢٧
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ پاگشا

هفته خوبی بود تقریبا به خوش گذرونی گذشت وملینا خانم نهایت همکاری رو با ما داشت.

١ شنبه با ملینا رفتم خونه دوستم وخیلی با ملینا ور رفتن جوری که ملینا اومد خونه از خستگی بیهوش شد

دوشنبه هم که خونه مامانم بودم  ورفتم دکتر که یکی از بخیه هام رو که جذب نشه بود کشید

سه شنبه هم شب رفتیم خونه یکی از همکارهای امیر وتا ١ شب اونجا بودیم.این همکار امیر یه ÷سر ٢ ساله داره ه هر سال روز تولدش میبرنش آتلیه و هر سال مامان بچه تمام اسباب بازیهایی که تو تون سال باهاش بازی کرده رو میبیره که یادگاری بمونه تو اون سن با چیها بازی کرده وخیلی برام جالب بود

۴ شنبه هم همش به خرید وتدارک مهمونی گذشت چون میخواستم یکی از دوستامون رو پا گشا کنم

۵شنبه از صبح ملینا رو گذاشتم خونه مامانم واومدم به کارام رسیدم ١٣ نفر مهمون داشتم که خیلی خوب بود وخوش گذشت وتا ٣ صبح بودن وبعد رفتن  ومنم چون ملینا اذیت نشه گذاشتم خونه مامانم ملینا بمونه وجمعه ظهر امیر رفت ملینا رو آورد ویه کم جمع وجور کردیم با امیر وبعد شب هم دوباره با بچه ها رفتیم فشم وخیلی حال داد.

اینم عکس میز شام(میرزا قاسمی، باقالی قاتق،ماهی،سبزی پلو،مرغ،ژله،کارامل)

خلاصه که خیلی خوب بود

نویسنده : مهسا ; ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸۸/۱٠/٢٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ اتاقک اتاق نی نی کوچولو اتاق ملینا

خیلی زحمت کشیدم،١٠ ماه قبل سفت وسخت تمام تلاشم رو کردم

تمام اجناس صورتی به من چشمک میزدند .من مشتاق که بهترینها رو برای نی نی کوچولو آماده کنم واینکه اون اتاقک ۶متری رو به بهترین نهو زیبا کنم

برای خرید تک تک وسایلهاش از تک تک احساسم مایه گذاشتم و۵ ماه طول کشد تا اون اتاقک بشه اتاق نی نی کوچولو،نی ین کوچولوی من  بدنیا اومد و ٣ بار هم توی اون اتاق بازی نکرد،نخوابید و...................

اتاق ملیینا بعد از گذشت ۵ ماه دیگه هیچ شباهتی به اتاق ملینا نداره

چون تختش کوچیک بود تصمیم گرفتیم که تختش رو به اتاق خودمون منتقل کنیم 

و وسایل امیر مثل گذشته به اتاقک منتقل شد

 

حالا دیگه اینجا اتاق ملینا نیست

حتی اتاقک هم نیست

این موضوع خیلیناراحتم کرد وکلی گریه کردم نمیدونم چرا اما عاشق این اتاق یعنی اتاق نی نی کوچولوم بودم

خوبیش اینه که از تک تک روزهای که اتاق رو میچیدم فیلم دارم.

زمانی که آقای کاغذ دیواری اومد

وقتی تخت وکمد رو گذاشتیم

وقتی پرده زدیم

 وقتی که اتاقک به اتاق نی نی کوچولو و وقتی که اتاق نی نی کوچولو تبدیل شد به اتاق ملینا

 

نویسنده : مهسا ; ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸۸/۱٠/۱٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ فرشته کوچولوی من

نویسنده : مهسا ; ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸۸/۱٠/۱٧
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ دوربین فیلمبرداری

گفته بودم گهواره ملینا براش کوچیک شده وپاش رو میذاره لبه گهواره اش این عکس رو ساعت ۵ صبح گرفتم

بلاخره طلسم شکسته شد وما یه دوربین فیلم برداری سونی خریدیم.گرچه من راضی نبود م که یک میلیون وسیصد هزار تومان پول یه دوربین بدیم.چون تلویزیون ما سونی ٢٩ اینچه  ودلم میخواست ال سی دی بخریم که الان خیلی هم ارزون شده که امیر قبول نکرد.

امیر یه اخلاقی داره که یا چیزی نمیخره یا میخواد بهترینش رو بخره.مثلا من به یه ال سی دی ٣٧ راضیم  وامیرمیگه نه باید ۵٢ بخرم.

البته هر وقت خونه رو عوض کردیم  وفضا مون بزرگ تر بود.

خلاصه که سرمون گرم شده ودوربین به دست دنبال شکار لحظه ها از ملینا خانوم هستیم .امیر میگه دوربین رو برای ملینا خریدم واسه همینم گذاشته تواتاق ملینا

ملینا سرما خوردگی اش خوب شده. و فقط بینی اش گرفته است .

فردا تولد دوسته امیره که قراره بریم همگی فشم.اول قرار بود بیاد خونه ما تولد بگیره اما بعد پشیمون شد. حالا نه اینکه خونه ما هم خیلی بزرگه

خلاصه که ما خوبیم خوشیم ودر سلامتی کامل به سر میبیریم

تصمیم دارم برای ملینا تولد نیم سالگی بگیریم.اگر ایده ونظر خاصی دارین بگین خوشحال میشم.

نویسنده : مهسا ; ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸۸/۱٠/۱٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ ملینا گلی 5 ماهه میشود

 ماه  ۵با تمام سختی هاش گذشت ومن به بچه داری عادت کردم.دیگه شبها وقتی ملینا از خواب بیدار میشه غر نمیزنم و بدخلق نمیشم ومیام توی حال دراز میکشم وبا ملینا بازی میکنم تا خوابش ببره

دیگه عادت کردم به ماهی یه بار هفت هوض رفتن اونم برای خرید اظطرلری

عادت کردم به درد وحشتناک پشتم وقتی ٣ ساعت ملینا تو بغلمه یا روی پا دارم میخوابونمش

عادت کردم به بیقرار ی های ملینا وبی وقفه گریه کردنش

عادت کردم به شب زنده داری هاش وتا لنگ ظهر خوابیدن هاش

عادت کردم به اینکه هر کی ملینا رو دید بگه پف شیر خشکه ومن  مثل همیشه حرص نمیخورم یه جوری نگاه میکنم که انگار گوشم کره

عادت کردم به لبخند متعجب  مردم وقتی ملینا بغلمه

عادت کردم به اینکه یگن چه جوری زایمان کردم

و و و..................

عادت کردم به تمام اون چیزهایی که عادت کردن بهشون خیلی راحت نبود،فقط وفقط یه انگیزه قوی داشت به اسم ملینا              

 که بخوام وبتونم

دختر کپلی که تمام زندگی  منه

ملینا در اخرین وزنش در روز ۴ دی ٧٨٠٠ کیلو گرم بود

ملینا این روزها خوب حرف میزنه شاید برای همه عجیب باشه اما با با   آبا  آآ   رو خیلی خوب میگه وحرف هایی رو تلفظ میکنه که نمیفهمییم اما خودش کلی ذوق میکنه اما بیشتر حرف آ  ب رو تلفظ میکنه،مثل قدیم شیر نمیخوره خیلی بازیگوش شده ،به پستونک هم هنوز لب نمیزنه.،گهواره ای هم که برای بغل تخت خودم براش خریدم براش کوچیک شده صبحها پاش رو میذاره رو لبه گهواره اش. وقراره تختش رو بیارم بذارم تو اتاق خودمون

امیر رو خوب میشناسه وتو بغلش آرومه امیر هم که دیگه براش غش میکنه

سر ماخوردگی اش کامل خوب نشده اما بهتره

دختر گلم ملینای عسلم    ۵ ماهگیت مبارک

نذر ملینا هم دادیم خدا تن دخترم رو سالم نگه داره وبلا رو ازش دور کنه.شام غریبان هم رفتم براش شمع روشن کردم یاد یکی از بچه های وبلاگی افتادم فهی جون آدرست رو گم کردم

نذری مامان امیر رو که دادیم خواهرش هم اونجا بود اصلا سمت ملینا نیومد ومحلش نکرد وفکر کنید ملینا رو تو بیمارستان دیده دیگه ندیده وبراش مهم نبود

جمعه هم همه داداشهای امیر خونه مامانش بودن وما هم رفتیم اونجا خواهر امیر اومد ملینا رو بغل کرد وقربون صدقه اش رفت ،،یه حرکت از روی اجبار وکاملا مصنوعی،ما برای برادرزاده هامون چه جوری هستیم اونا چه جوری.مامان امیر هم گفت که عمه اس میخواد بیاد خونتون ملینا رو ببینه منم گفتم نه

اینا رو نوشتم که ملینا بعد ها بدونه چه فامیل پدری با محبتی داره،چه عمه مهربونی داره

شب جمعه هم خونه دوست امیر بودیم وخیلی خوش گذشت ۴ صبح اومدیم خونه

نویسنده : مهسا ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸۸/۱٠/۱۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ کپل دوست داشتنی من

شماها سریال خواهر دوست داشتنی من رو کانال فا  ر  سی  و ا ن میبینید؟

من اسم ملینا رو گذاشتم کپل دوست داشتنی من

نویسنده : مهسا ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸۸/۱٠/٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ سرماخوردگی ملینا و شمال

سلام به همه دوستای خوبم

در این مدت که نبودم رفتیم شمال .پنج شنبه حرکت کردیم با دوستای امیر ٣ تا ماشین شدیم وخیلی خوش گذشت.شب ساعت ٢ رسیدیم وتا شوفاژ ها رو روشن کردن شد ساعت ۶ صبح .از صبح تا شب به حرف وخوش گذرونی گذشت.روز شنبه که قرار بود بیاییم از قضا با ویلای بغلی آشنا در آومدیم

یعنی ویلای کنار ویلای محسن مال دوست مریم بود که ما رو دعوت اونجا وهمه رفتیم وپریدیم تو استخرش وکلی حال داد شام خوردیم وساعت ١٢ شب برگشتیم تهران وتوی راه طبق معمول من کلی بالا آوردم.سفر عالی بود خیلی خوش گذشت.اما ملینا خانم از هوای استخر یه سرمای سخت خورد که روز عاشورا بردمش خونه دکترش وحالا دارو داده تا خوب بشه

اونجا همه عاشق ملیای خوش اخلاق بودن ومثل مسافرت قبل اصلا اذیت نکرد

ودوست امیر بهش میگفت نارنگی

فردا هم قراره برای ملینا نذری بدم .اول میخواستم تو خونه زرشک پلو با مرغ بدم اما دیدیم جام کوچیکه ونمیشه واز یه رستوران جوجه سفارش دادم

به من یه سایت خوب برای آپلود عکس معرفی کنید تا عکسهای ملینا رو بذارم

نویسنده : مهسا ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸۸/۱٠/۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک