مامان مهسا وملینا کوچولو

همیشه لطف خدا همراهم بوده. زندگی خوب وهمسر مهربون وحالا این نی نیگولوی تو راهی . از الان منویسم تا وقتی بدنیا بیاد وبزرگ بشه وبدونه که قبل از بودنش چقدر دوسش داشتیم .خدایا برای تمام لطفی که در حقم کردی ممنونم.

+ بدون شرح

نویسنده : مهسا ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳۸۸/۱٢/۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ تعطیلات 22 بهمن

تعطیلات فوق العاده خوبی بود وخیلی خوش گذشت.

الان که دارم مینویسم امیر ملینا رو برده حموم ،

چهار شنبه شب با امیر رفتیم هفت حوض ویه طوق ویه آویز فروهر خریدم که در اسرع وقت عکسش رو میذارم چون الان عجله دارم منم برای امیر عطر آزارو خریدم.وقتی رفتیم خونه مامنم دیدیم داداشم اینا هم اومدن وشام خوردیم وکلی گفتیم وخندیدیم وشب هم اونجا خوابیدیم

پنج شنبه هم رفتمی با زن داداشم هفت حوض که برای بچه هاش شلباس بخره که مقبول نیفتاد وباز خونه مامنم اینا بودیم وشب هم اونجا خوابیدیم

جمعه هم تصمیم گرفتم برای فرگی برادرزاده ام تولد بگیرم ودعوت کردم همهرو خونمون حالا خودمم با مامنم اینا با هم ساعت٧ اومدیم خونه.البته قبلش کلی تزئیینات کردم وکیک هم خریدیم وتولد ۶ ماهگی ملینا و۴ سالگی فرگل با هم شد وخلاصه که خیلی خوش گذشت.

شنبه هم از صبح تا عصر وقتمون به خرید تو بهار وباغ سپه سالار گذشت

البته ناگفته نماند که من برای خودم وملینا خریدی نکردم

 ١شنبه هم شام به مناسبت ولن تاین رفتیم شام بیرون که عالی بود وکلی خوش گذشت وشب هم تا ۴ صبح بیدار بودیم

ودوشنبه هم که امروز باشه داداشم اینا رفتند وما هم اومدیم خونه وشام خونه مامان امیر هستیم

دوست امیر از ترکیه برام یه شلوار جین ناز آورده

نویسنده : مهسا ; ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳۸۸/۱۱/٢٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ براش دعا کنید

زن پسر خاله ام سکته مغزی وقلبی با هم کرده  والا تو بیمارستانه ٢ روز هم تو کما بوده الان از کما در اومده اما حالش بده باید مغزش رو عمل کنن

براش دعا کنید یه بچه هم داره خدا به بچه اش رحم کنه

 

نویسنده : مهسا ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸۸/۱۱/٢٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ ملینا و خیز برداشتن

وقتی میبینم که  روز به روز بزرگ تر میشه

وقتی میبینم روز به روز شیطون تر میشه

وقتی میبینم هر روز یه کار جدید یاد میگیره 

وقتی میبینم  نگاهش رو به من میدوزه وتو بغلم آرومه

وقتی میبینم که با دیدن غریبه ها لبهاش رو ور میچینه

وقتی میبینم که دیگه یاد گرفته کم کم با قاشق غذا رو بخوره نه اینکه بمکه

وقتی میبینمش قند توی دلم آب میشه

و اون وقته که با خوددم میگم آیا من مادر این فرشته کوچولو هستم؟

خدایا از اینکه منو لایق نام مادری کردی سپاسگذارم وامیدوارم که بتونم وظیفه ام رو به خوبی انجام بدم ومادری رو کامل کنم.

ملینا این روزها کاملا خیز بر مبداره ودیگه داره به خودش یه تکونی میده واگه چیزی رو بالای سرش بگیری خودش رو به سمت بالا میاره و کاملا غلت میزنه ومیچرخه.

رفتم گوشم رو سوراخ کردم اونم سومین سوراخ که شدیدا درد داشت آخه رو لاله گوشمه وغضروفه اما خوشگل شده

چهار شنبه دادشم میاد تهران وبسی خرسندیم

راستی برای ولن نمیدونم برای امیر چه عطری بخرم وراهنمایی ام کنید .میخوام عطر بخرم وامیر بوی سرد دوست داره

نویسنده : مهسا ; ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸۸/۱۱/٢٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ ملینا گلی شش ماهه میشود

ملینای قشنگم  فرشته آسمونی من اولین وعده غذایی ات گوارای وجودت.امیدوارم که زندگی همیشه به کامت این چنین شیرین باشد شیرین تر از هر شیرینی وهمیشه غرق در شادی باشی

۶ ماه گذشت ومن  کوک شد به تمام سازهایی که ملینا میزنه ،۶ ماهه که فرشته کوچولوی من بزرگ وبزرگ تر میشه

ملینا این روزها خیلی کارهای متفاوتی انجام میده ومهمترینش حرف زدنه ،بچه ام اول به حرف افتاده وبعد راه رفتن.ملینا غلط میزنه وکاملا میچرخه اما نمیشینه و وقتی دمر میخوابونمش گردنش رو یه کم میاره بالا وزود خسته میشه ،از اینکه تنها رو زمین بخوابه کلافه میشه یا باید بغلش کنی یا کنارش بشینیئ.

دیگه نمیشه توی صفحه بازیش بذارمش چون تو یه چشم به هم زدن غل میزنه واونم برمیگردونه رو سرش  ،عاشق بازیهای هیجان انگیزه که توش پخش کنی وبترسونیش که غش میکنه از خنده.هنوز توی روروئک نذاشتمش آخه نمیتونه بشینه ومیترسم به ستون فقراتش فشار بیاد

منو به خوبی میشنااسه چون هر روز میرم خونه مامانم اینا اونها رو هم خوب میشناسه ووقتی میرم بیرون اصلا گریه نمیکنه نمیدونم شاید هم زوده.

و اولین فرنی عمرش رو خورد وفقط ۴ قاشق خورد  وقتی دیگه بهش ندادم زد زیر گریه ودیگه شیرش رو هم لج کرد ونخورد این دخمل ما خیلی شکموه البته فکر میکرد قاشق همون شیشه است ومکش میزد.

صبح رفتم بیمارستان بانک وپرونده براش تشکیل دادم واکسنش هم زدم  که خدا رو شکر تا الان اذیت نکرده وتب نداره ومثل همیشه خانم  بود دکت گفت میتونی با چند قاشق فرنی حریره وسوپ شروع کنی

وکالسکه اش رو با کریرش با خودم بردم وافتتاحش کردم که خیلی کمکم کرد وگرنه نمیشد بغلش کنم وهمه  کلی با ملینا ور رفتن وقربون صدقه اش رفتن

ملینا از این به بعد  باید غذا بخوره میشه بهم یه کتاب جامع برای غذای کودک معرفی کنید؟

البته اول یه قاشق فرنی

ملینا در چکاپ ۶ ماهگی قدش:۶٧ سانت

و وزنش:٩١٠٠

نویسنده : مهسا ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸۸/۱۱/۱٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ دلم خیلی چیزا میخواد

همیشه ذوق عید رو داشتم و از بهمن میرفتم تو مود عید.اول تمیز کاری خونه وبعد خرید کردن برای خونه ودر آخر خرید برای من وامیر .امسال خرید برای ملینا هم به کارها اضافه شد وخرید های خونه ونظافت کنسل شد.

دوست دارم فرشم رو عوض کنم  چون ۶ تا تکه اش سوخته اونم با بخار شو.دختر عمه ام که ماشالله همه فن حریفه اومد وفرشم رو بخار شو کشید وسوزوند  واز اونجایی که هیچ کاری برای اون کاری نداره واستاده تو همه چیز ماشالله اعتماد به نفس  نمیدونست که برس باید سر بخار شو باشه وهر جا فرشم لک داشت برس رو بر میداشت و لوله رو به فرشم فشار میداد که باعث سوختن شد.

دوست داشتم یه تغیرری بدم تو خونه اما هیچ کاری نمیشه کرد حتی حالت مبلها رو عوض کرد از بس ماشالله بزرگه.خودم هم دست ودلم به کاری نمیره تا خونه عوض بشه

راستی امیر هفته اول باجه است تو بانک ومجبوریم هفته دوم ریم رشت اما من کلی با امیر غر زدم که نه بیا بریم از هفته اول واونم گفت تو برو منم هفته دوم میام.راستش یکی از فامیلهای امیر داداش های امیر و مامنش اینا رو دعوت کرده کیش واونها هم دارن میرن البته مامان امیر نمیره داداشاش میرن.اون فامیلشون تو شمال هم ویلا داره و هیچ وقت محض رضای خدا به ما نگفته شما هم بیایین منمدیروز که رفتیم خونه مامن امیر سر این مسئله کلی باهاش کل کردم

وگفتم اینا ٣ تا داداشن چرا هیچ وقت امیر رو نمیگه اونم گفت چون شما خونشون نمیرین.خب مسلن عید سال٨۵ همه رو دعوت کرده شمال وبعد از عد اومدن ما ر وهم دعوت نکرده باید برم خونش چی بگم.

حالا مامان امیر میگه بیا بریم یه روز خونشون منم گفتم من با او.نها کاری ندارم

گفتم آقا.... برای شما که مفتی میرید خوبه برای من با بقال سر کوچه هیچ فرقی نداره کاری ندارم که برم خونش خدا رو شکر انقدر شمال فامیل دارم که نمیرسه برم ویلای اون ارده بکنم هم میرم کیش

و خیلی دوس داشتم برای این موضوع بریم یه مسافرت دوبی امیر هم خیلی مایله اما از رشت رفتن می افتم ونظرم اینه که اول خون رو تکلیفش معلوم بشه بعد تابستون بریم ترکیه

تا خدا چی بخواد

نویسنده : مهسا ; ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸۸/۱۱/۱۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ ...

فقط کافیه توی زندگی دو چیز داشته باشی تا خوشبختت کنه:

زبون

سیاست

چیزی که حتی من ازش بویی نبردم،

امشب با دوستای امیر رفتیم فشم وشام خوردیم من دیزی خوردم شاید هذیون گفتنم برای اون باشه

اما از بس این مل ادمها تو دور وبرم زیادن که حس یه دم عقب مونده رو دارم

نویسنده : مهسا ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳۸۸/۱۱/۱٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ ملینای خوشگل

سلام ببخشید که خیلی دیر اومدم آخه خاله ام وبچه هاش وعروسش از رشت اومده بودن وتمام وقت خونه مامان بودم ویا بیرون در حال خرید کردن برای اونها بودیم

ملینا هم یه کم بد قلق شده واسه دندونش

هنوز از تورم  ودندون خبری نیست اما ملینا آب دهنش مث شیر آب سرازیره و وتب داره وهمچنان ا س ه ا ل شده است

همچنان شبها بیداره بی تاب

نمیدونم که چیکار کنم برای نیم سالگیش

آخه دقیقا شب اربعینه

راستی برای ملینا از کجا لباس خوشگل بخرم جز بهار وسنایی

نویسنده : مهسا ; ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸۸/۱۱/۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک