مامان مهسا وملینا کوچولو

همیشه لطف خدا همراهم بوده. زندگی خوب وهمسر مهربون وحالا این نی نیگولوی تو راهی . از الان منویسم تا وقتی بدنیا بیاد وبزرگ بشه وبدونه که قبل از بودنش چقدر دوسش داشتیم .خدایا برای تمام لطفی که در حقم کردی ممنونم.

+ مامان مهسا 24 ساله میشود وملینا دوهفته ای

در آستانه ٢۴ سالگی صاحب فرشته ای کوچک ومعجزه ای بزرگ هستم وخودم را مالک با ارزش ترین نعمت دنیا میدانم

     خدایا برای هزارمین بار هزار مرتبه شکرت

تولدم بود تولد نگرفتم مامانم اینا اومدن کیکی وکادو گرفتن دوستم ودختر عمه ام هم اومد.

این روزا خیلی درگیر ملینا هستم .روزها خوابه وشبها بیدار

خواهرم پیشمه و خیلی کمکم میکنه.وگرنه شب تا صبح بیدار موندن اونم با خوردن داروهای وحشتناک غیر ممکن بود برام.مخصوصا الان که شکم ملینا خوب کار نمیکنه و منو بیچاره کرده.

دو تا دکتر بردم هر کدوم یه چیزی میگن.تروخدا بچه دار ها کمکم کنید.من به ملینا شیر اس ام ای گلد میدم. 

آیا شیر خشک اس ام ای گلد باعث ی ب و س ت میشه؟

آخه این شیر بهترین شیر موجود در بازاره.ومن دوست دارم تغییرش ندم.ایا کسی هست که با اس ام ای گلد سابقه ی ب و س ت داشته باشه؟

بر خلاف اصرار شدید من به خوردن پستونک ملنا هیچ پستونکی نمیگیره چیکار کنم؟آیا الان زوده ؟یا اگه قرار بود بگیره میگرفت؟

امروز رفتم بهار برای ملینا باز لباس خریدم .شیشه ضد نفخ هم خریدم اما دوست نداره ونمیخوره.

نویسنده : مهسا ; ساعت ٤:۱٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸۸/٥/٢٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ فرشته کوچک من

نویسنده : مهسا ; ساعت ۳:٠٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸۸/٥/٢٧
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ خاطرات زایمان

سلام دوست جونا.من اومدم بعد ا ١٠ روز خونمون .البته مامانم هم اومده آخه به تنهایی از عهده این ملینای ریزه بر نمیام.حتی تا الان نشستمش.بنا به قولم از خاطرات زایمانم میگم/

روز سه شنبه صبح ساعت ۶ از استرس بیدار شدم  وارایش کردم ساک بیمارستانم رو چک کردم  و لباسهامو پوشیدم واستند بای نشستم تا ٨ که امیر بیدار شد وازم در حال رفتن فیلم گرفت ورفتیم دنبال مامانم وحرکت کردیم به سمت بیمارستان بانک ملی.کارهای بستری رو انجام دادیم و اتاق خصوصی وکارت همراه هم گرفتیم و رفتیم پشت در اتاق عمل برای هماهنگ کردن با دکتر بیهوشی.آخه پسر عموی مامانم که دکتر بیهوشیه به دکتر بیهوشی بیمارستان سفارش کرده بود که منو بیهوشی کامل کنن نه  از نخاع،خلاصه با دکتر صحبت کردیم گفت من فردا هستم نگران نباش و رفتیم آزمایشهای کامل قبل از عمل رو دادم.

چون اتاق خصوصی بود علاوه بر مامانم که همراه بود امیر هم تا شب موند وشب رفت

استرس خاصی داشتم همش میترسیدم نمیدونم چرا ،شب هم مامانم رفت وخواهرمم مریم اومد همراهم شد.صبح ساعت ۶ اومدن بدارم کردن و گفتن باید ت ن ق ی ه بشی و عمل هم اولین عمل ساعت ٨ بود مامانم ومامان امیر هم اومدن با امیر و منو ساعت ٧:٣٠ بردن تو ریکاوری  وقتی داشتم خدا حافظی میکردم که برم تو یهو بغضم ترکید وزدم زیر گریه.تو اتاق عمل دکتر بیهوشی اومد وگفتم منو بیهوشی کامل کنید  وگفت باشه و سن رو بهم وصل کردن ودیگه نفهمیدمچی شد تا وقتی که دیدیم تو اتاقم وبه شدت درد دارم تا یه پرستار اومد وبا دستای گنده اش شکمم رو فشار داد وجیغم رفت هوا والتماس میکردم که تروخدا به من مسکن بزنیین ، که مکن زدن وآروم شدم وساعت ۴ ملینا رو آوردن شیرش بدم وقتی دیمش انگار هزار ساله میشناسمش وباهاش زندگی کردم حس خاصی داشتم وبعد شیرش دادم.

ساعت ٨ هم پرستار ها اومدن وکمک کردن منو از تخت آوردن پایین وسن  رو کشیدن .

فرداش که ۵ شنبه باشه دکتر استقامتی فوق تخصص غدد اومد بالای سرم که باید بری ام آر آی.چون پرولاکتینت بالاست وباید چک بشی .حالا منم تو اون حال بد رفتم ام آر آی اونم از مغز .چون قبلا انجام داده بودم میدونستم سخته اما چاره ای نبود.س ی ن ه هام هم وحشتناک زخم شده بود وخون می اومد ازش بعد از ٢ ساعت از انجام ام آر آی دکتر اومد وگفت که اون میکرو آدنوم که تو هیپوفیزم بوده به شدت بزرگ شده و ممکنه روی بیناییام اثر بذاره وباید دوباره خوردن دارو (داستی نکس) رو با دوز بالا شروع کنم .شیرم هم قطع کنم .زدم زیر گریه دلم برای  ملینا میسوخت که از خوردن شیر مادر به طور کامل منع شده اما چاره ای نبود.شبش کلی توی راهروی بخش قدم زدم و روز جمعه صبح دکترم اومد وگفت مشکلی نداری ومرخصی اما نی نی احتمالا زردی داره منم زنگ زدم به امیر که امیر ما مرخص نیستیم  وامیر فوری اومد  وخدارو شکر ملینا زردی نداشت وساعت ١ رخص شدیم.اومدیم خونه خودم آخه قرار بود بیام اینجا.

ودر انتها از بیمارستان بانک راضی بودم و شاید اگه لاله میرفتم متوجه مشکلم نمیشدم. خواست خدا بود که بیام بانک و۴ روز بستری بشم وبه شیوه حساسشون با آزمایشهای یک روز قبل از زایمان بفهمم که مشکلم چیه.

راستی یه سایت واسه آپلود عکس میخوام

نویسنده : مهسا ; ساعت ٢:۳۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳۸۸/٥/٢٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ ملینا وبند ناف

سلام

بعد از یه کم سرم خلوت شده.امروز داداشم رفت رشت ودلم براشون خیلی تنگ شده.بچه هاش مخصوصا دختر بزرگش فریما خیلی ملینا رو دوست داشت وهمش مواظبش بود.فرگل هم تند تند ماچش میکرد.

از ملینا بگم که شبها بیداره و روزها خواب به گفته مامانم چله اش به شبه.

امروز ٢٢/٠۵/١٣٨٨ ملینا اولین حمامش رو کرد خواهرم وزن داداشم بردنش حموم وبند نافش هم افتاد که من بسیار ذوق زده شده ام.اگه خدا بخواد دیگه شنبه میام خونه مون.

ملینا خیلی خوش اخلاقه وفقطنفخ داره وبه خودش گاهی میپیچه.دخترم شیر خشک میخوره و طعم بد مزه شیر اس ام ای گلد رو دوست داره و وقتی گرسنه باشه تا شیر آماده بشه خودش رو هلاک میکنه از گریه.

از خودمم بگم که  مشکل س ی ن ه ام حل شد خدا رو شکر .بخیه هام میسوزه وکمی درد داره اونم بخاطر اینه که طبق معمول آروم نگرفتم واستراحت نکردم.

ببخشید بهتون سر نمیزنم بچه دار ها میدوننند چی میگم .دفعه بعد از خاطرات زایمانم مینویسم.

نویسنده : مهسا ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸۸/٥/٢٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ ملینا خانوم وارد میشود

ملینای خوشگل من

 در  ١۴ مرداد ساعت ٨:٠۵ دقیقه ،با وزن ٢۵٧٠ صبح به دنیا اومد.به علت مشکلات فراونی که میام مفصل می گم دخترم از خوردن شیر مادر محروم شده .شیر خشک میخوره حال وروز خودم هم افتضاحه وس ی ن  ه ام  اذیتم میکنه.

مادر وپدر وبرادر وخواهر امیر هنوز برای دیدن ملینا نیومدن بازم فیلم سینمایی در آوردن .بهتر اصلا برام مهم نیستن فدای یه تار موی دخترم.

منم خونه مامانم اینا هستم و برادر هم از رشت اومده واونجاست.سر فرصت میام وکلی حرف دارم.

نویسنده : مهسا ; ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳۸۸/٥/۱٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ آخرین شب دو نفره

لحظه دیدار نزدیک است

امشب آخرین شبی ست که من وامیر با هم وبه قولی دو نفره هستیم واز این به بعد میزبان مهمان کوچکی خواهیم بود،نمیدانم چرا هنوز هم باورم نمیشود که مادر میشوم.شاید آنقدر خودم را بزرگ نمیبینم که مسولیت فرشته کوچکی را عهده دار شوم.

امشب آخرین شب دونفره من ونی نی کوچولوست .خدایا ملینای کوچکم را به سلامت در آغوشم قرار بده آنگونه که تا امروز به بهترین نحو از او محافظت کردی.خدایا باز هم سپاسگذارتم برای این فرشته کوچک .اگر تمام دنیا بشن کلمه باز هم نمیتونم در قالب جمله شاکر این نعمت باشم.خدایا هیچ زنی را از مادر بودن بی نصیب نکن.

دلهره زیادی دارم،بیشتر از زایمان از بی حسی نخاع میترسم،امیدوارم بتونم در مشاوره بیهوشی دکتر رو متقاعد کنم تا بیهوشی کامل بهم بده.

فردا صبح سه شنبه راهی بیمارستان میشم تا آزمایش هام رو انجام بدم وچهارشنبه صبح زایمانم میکنن ،پنج شنبه بیمارستان هستم واگه مشکلی نباشه  جمعه صبح مرخص میشم .امیر برای سه شنبه وچهار شنبه مرخصی گرفته مریم خواهرم هم همراهم میشه تو بیمارستان.بیمارستان بانک قوانین خاصی داره وبر عکس تمام بیمارستانها برای سزارین ۴ روز بستری هستی.

دعام کنید که زایمان راحتی داشته باشم ونی نی مشکلی نداشته باشه.مخصوصا زردی.برای همتون دعا میکنم مخصوصا کسانی که نی نی ندارن.

به محض روبه راه شدن میام واز نی نی میگم.

نویسنده : مهسا ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳۸۸/٥/۱۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ نی نی گولوی 38 هفته ای

من اومدم با کلی تاخیر

دکتر لطف فرمودن وتاریخ دقیق به دنیا اومدن نی نی ما رو گفتن وما رو از کلی نگرانی وچشم انتظاری در آوردن

نی نی گولوی خوشگل من وارد هفته ٣٨ شد و روز چهار شنبه ١۴ مرداد پاهای کوچولوش رو توی دنیا میذاره.عزیزکم فقط ٣ شب دیگه مونده تا در آغوش کشیدنت.

امیر بی صبرانه منتظر ورود این معجزه کوچکه، در مدت این ٩ ماه بارداری خیلی صبوری به خرج داده میخواستم در یک پست جدا گانه از زحماتش تشکر کنم اما نشد وهمینجا میگم:

ممنونم بابت تمام لطف ومحبتی که در حقم کردی،از تمام صبوری هات که گاهی خارج از تحملت بود و تمام محبتی کهبرای خوشحال وراضی بودن من بی وقفه نثارم کردی،از اینکه نگذاشتی آب توی دلم تکون بخوره تمام سعیت رو کردی تا این ٩ ماه بهم سخت نگذره .امیدوارم این نی نی کوچولو قدر پدر مهربونی مثل تو رو خوب بدونه.

آخرین پست قبل از به دنیا اومدن نی نی هم دو شنبه میذارم.

نویسنده : مهسا ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸۸/٥/۱٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ نی نی گولوی 37 هفته ای

 نی نی گولو وارد هفته ٣٧ شده اما همچنان ریز وفسقلی باقی بموند واین باعث نگرانی شدید دکترم و دردسر زیادی شده.

هفته گذشته رفتم دکتر بهنیا ووزن نی نی حدودا ٢٧٠٠ بود.اما دکترگفت برو سونو گرافی دکتر اکرمی تا مجددد برسی بشه واگر بچه ریز بود سریع بستری میشی تا بچه رو در یاریم بره تو دستگگاه این جوری فایده نداره.خلاصه کلی گریه کردم  واومدیم از بیمارستان خونه وسریع با امیر رفتیم خرید کردیم  ودختر عمه ام خدا خیرش بده اومد کمکم وکلی جارو اینا کرد وجمع وجور و وایتکس کاری که اگه بستری شدم خونه ام تمیز باشه.حالا نه اپیلاسیون رفتم نه آرایشگاه .شب هم ساک بیمارستانم رو بستم.

،دیروز از ساعت ١ با امیر وخواهرم رفتیم وتا ساعت١٠ شب کارمون تموم شد برام سونوی کاپلر داپلر نوشته بود ونوار قلب بچه.خیلی خسته شدم وکلافه. ساعت ٨ زدم زیر گریه وگفتم امیر بریم خونه دیگه نمیتونم بشینم وخلاصه ساعت ١٠ اومدیم از سونو گرافی بیرون. وزن نی نی تو این سونو ٢۵٠٠ بود واکرمی گفت مشکلی نداره اما ریزه مثل خودته.رفتم بیمارستان به دکتر که کشیک بیمارستان بود نشون دادم وگفت الان خوبه اما باید ۵ شنبه باز نوار قلب بگیریم وکلی تاکید کرد رو خوردن گفت تو این ٢ روزه خوب بخور.دیگه خسته ومونده ساعت ١ اومدیم خونه. 

حالم خیلی بده انقدر همه میگن بخور دوست دارم یه سال بهم بگن نخور.تروخدا دعا کنید نی نی سالم وکپل بشه .۵ شنبه که رفتم مجدد نوار قلب گرفتم میام خبر میدم چی شد.

نویسنده : مهسا ; ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸۸/٥/٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ آدمهای بی ملاحظه

اعصابم حسابی خورده ،این روزای پایانی چه حرصی دارم میخورم من.

نمیدونم یادتون هست که پارسال مادربزرگم اومد تهران وپاش رو عمل کرد .یه پاش رو  تو تابستون عمل کرد یه پاش رو یه پاش رو تو پائیز  ومامانم همراهش بود تو بیمارستان و هر بار یه ماهی موند خونه مامانم اینا.

جالب اینه که من 4 تا خاله دیگه دارم  که با مادر بزرگم همه تو رشت زندگی میکنن اما هیچ کس دنبا مادر بزرگم نیومد و وقتی هم مادربزرگم رفت رشت نرفت خونه هیچ کدومشون بمونه.

هفته گذشته مادربزرگم وقت دکتر داشت که بیاد پاش رو ببینه اما نیمود و گفت حالم خوب نیست .مامانم رفت دکتر که وقتش رو تمدید کنه دکتر گفت 27 مرداد بیاد  وچون قرار بود بعد از زایمانم من برم خونه خودم ومامانم 10 روز بیاد پیشم وقت 20 شهریور رو گرفت برای مادر بزرگم.

مادر بزرگم هم چند روز پیش اومد تهران ورفت دکتر وبرای خودش وقت 27 مردادرو گرفت.و از الان تا 27 مرداد هم قراره خونه مامانم اینا بمونه.

عجیبه که این زن 75 ساله انقدر به فکر سلامت خودشه واصلا مراعات  دیگران رو نمیکنه.وجالبتر اینکه میگه خوب منم با مامانت میام خونتون.انگار مامان من میخواد بیاد سیزده بدر.خوب خونه من 50 متره  من حتی یه دشک هم ندارم همه رو دادم به مامانم.مادر بزرگ منم همش خوابیده ودر استراحته .البته مامانم مقصره چون انقدر همیشه دنبال فامیل ومادرش بوده که دیگه نمیتونه برای دخترش کاری بکنه.موندن مادربزرگم هم باعث دست و÷ا گیر شدن مامانم میشه.مثلا من که الان حامله ام اگه گرسنه ام باشه ومادربزرگم هم گرسنه اش باشه مامانم اول باد غذای اون رو آماده کنه وبده بعد از اون بیاد سراغ من

نمیدونم شاید من زیادی حساس شدم

همش هم میگه من به کسی کاری ندارم من خونه میمونم تو برو.خلاصه که حسابی کفری شدم.خدا خودش کمکم کنه زود بعد از زایمانم رو پا بشم همه کارهام رو خودم انجام بدم ومحتاج هیچ کس نباشم حتی خانوادهام

سه شنبه رفتم پیش دکتر بهنیا وسونوی نمدار رشد بچه رو انجام  دادم وقراره شنبه به دکترم نشون بدم.یک شنبه هم میرم بیمارستان تا کارای پذیرشم رو انجام بدم.دوشنبه با خبرهای جدید می آپم

نویسنده : مهسا ; ساعت ٧:٥۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸۸/٥/۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک