مامان مهسا وملینا کوچولو

همیشه لطف خدا همراهم بوده. زندگی خوب وهمسر مهربون وحالا این نی نیگولوی تو راهی . از الان منویسم تا وقتی بدنیا بیاد وبزرگ بشه وبدونه که قبل از بودنش چقدر دوسش داشتیم .خدایا برای تمام لطفی که در حقم کردی ممنونم.

+ گزارش تخلف

دوستای خوبم ممنونم که بهم خبر دادین من تا رفتم ببینم دیدم خود بلاگفا  وبلاگش رو بسته من اقدام کردم وگزارش دادم تا پیگیری بشه تا این آدم روانی پیدا بشه  امیدوارم بتونم پیداش کنم خسته ام کرده میدونم کیه فامیله ولی میخوام با سند ومدرک باشه که زیرش نزنه

نویسنده : مهسا ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٩/۳/٢٧
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ ملینای ددری

این چند وقته اتفاق خاصی نیفتاد دنیبال لباس کفشدوزک برای ملینا هستم که گیر نیاوردم خیاطها هم لباس بچه نمیدوزن ومنم که گیر دادم وباید براش لباس کفشدوزکی بخرم وتول کفشدوزکی بگیرم براش وخلاصه اگه کسی میتونه کمکم کنه که کجا میشه خرید

ملینا خیلی شیطون شده دیگه توی تختش پا میشه می ایسته وخیلی خطرناکه وتا میذارمش تو روروئک میخواد خودشو پرت کنه بیرون  ودوست داره با کمک اشیا روی پاش به ایسته ،تا اتل متل براش میخونم سریع میزنه روی پاهاش ویا وقتی شعر میخونم در حالت نشسته کمرش وسرش رو تکون میده ومثلا میرقصه ،هر روز شیرین تر میشه وخودشو تو دل همه جا کرده وقتی یکی رو با لباس میبینه فوری میگه دده ومیپره بغلش فرقی نمیکنه اون طرف من باشم یا یه غریبه فقط میخواد بره دده

دعا کنید در مورد لباس کفشدوزک نتیجه بگیرم

این روزها  حوصله ام خیلی سر میره وخیلی کسلم اسسمم رو نوشتم کلاس شنا  واز چهار شنبه میرم واز اول تیر هم میرم کلاس یوگا من خیلی دمدمی مزاجم میدونم خیلی بده اما چه میشه کرد یه مدت گیر دادم به کلاسهای آموزش آرایشگری والان به وزرش تا بعد چی بشه خدا میدونه

دلم دریا میخواد وخیلی دوس دارم برم کنار دریا چند روزی اما چون عروسی پسر خاله ام  شهریوره نمیشه هم الان امیر مرخصی بگیره هم شهریور الان هم شدیدا دنبال یه لباس شیکم برای عروسی یه لباس کوتاه عروسکی دوست دارم که پیدا نکردم

دوست جونا ممنون که بهم سر میزنید همه رو میخونم اما فرصت تایید وکامنت گذاشتنندارم

ماری جونم برات خوشحالم عزیزم بازم مبارکککککککککککککک

نویسنده : مهسا ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳۸٩/۳/٢٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ ملینا گلی ده ماهه میشود (ماجرای سفر به مشهد)

ملینا در راه رفت به مشهد

ملینا در زائر سرا

ملینا در راه برگشت به تهران  با روروئک در قطار

دقیقا مثل فیلمها بود یادم که میاد فکر میکنم فیلم دیدم .روز شنبه ساعت  یه ربع به ٨ بلیط قطارمون بود که ساعت ۶ راه افتادیم به سمت راه آهن امیر هم ما رو با خودش برد تا راه آهن که خیلی تو ترافیک موندیم اومدن امیر به مشهد هم کنسل شد وقرار شد ما رو راه آهن بذاره وبره که دیر رسیدیم وبه قطار نرسیدیم بهمون گفتن بریم ایستگاه ورامین قطار برای نماز اونجا میاسته  رفتیم اما قطار اونجا توقف نکرد و گفتن میره پیشوا حرکت کردیم با ماشین به سمت پیشوا که  راننده قطار گفت ما جا نداریم  برید یگرمسار ویا برگردید برید ورامین ساعت ١٠ شب اونجا یه قطار برای مشهد میاد ودوباره برگشتیم ورامین وبه اون قطار هم نرسیدیم ساعت ١١ شب شد واز همه جا مونده که امام رضا نطلبیده میخواستیم برگردیم که یه قطار دیگه توقف کرد قطار اتوبوسی اول گفتیم با بچه سخته آخه بلیط خودمون غزال بنیاد درجه ١ بد خلاصه با همون اتوبوسی به سختی اومدیم راننده قطار که دیدیه بود ما از قطار خودمون جا موندیم کل یه واگن ٢۴ نفره که برای خدمه بود رو در اختیار ما گذاشت وفردا صبح ساعت ١١ رسیدیم مشهد خیلی خسته وکوفته بودیم

رفتیم زائر سرا ویه کم استراحت کردیم ونهار خوردیم وخوابیدیم وعصر رفتیم حرم که خیلی خلوت بود به نسبت  وتو زائر سرا دختر خاله های بابام رو دیدیم اتاق روربه روی ما بودن که کلی رفتیم اتاق اونها ونهار وشام ها رو با اونها میرفتیم رستوران

یه روز هم رفتیم شاندیز وبازازر رضا وروز آخر هم الماس شرق وبازازر بین الملل وچهارشنبه ساعت ٨ شب هم برگشتیم که فرداش ٨ رسیدیم تهران ورفتم خونه مامانم اینا ونهار خوردیم واومدم خونه حمام کردم وداداشم هم از رشت اومد ورفتیم خونه مامان امیر یه سر و برگشتیم خونه مامانم  جمعه هم برای ملینا گوسفندش رو عقیقه کردیم آبگوشت دادیم ان شالله تن دخملم سالم ودور از چشم حسود باشه داداشم تا فردا تهرانه وبعد میره رشت کلا سفر خوبی بود

امیر هنوز کادوی روز زن نگرفته اما سه شاخه گل رز خرید یکی داد به من یکی به مامانم ویکی به مریم خواهرم وقراره برام هر چی میخوام بخره اما من دوست داشتم خودش در نبودم بخره وسور پرایز بشم

برای ملینا صندلی ماشین هم خریدیم 

ملینای گلم ١٠ ماهه شد ودر آستانه ده ماهگی هر چیزی ر میگیره وپا میشه وایمیسته وهمچنان آب از لبش آویزونه نمیدونم شاید برای دندونش باشه

ملینا در چکاپ ١٠ ماهگی ١٠ کیلو وپانصد گرم وزن و٧٣ سانت قد داره

تنت سالم لبت خندان عزیزکم

نویسنده : مهسا ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸٩/۳/۱٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ یک مامان بی حال

وقتی که بینی ام رو عمل کردم با اینکه بیهوشی کامل بودم و٣ ساعت تو اتاق عمل اما ١ روز هم استراحت نکردم.

بعد از سزارینم هم همین طور روزی که اومدم خونه شروع کردم به انجام کارام وراه افتادم کلا عادت به خوابیدن وانداختن ندارم حتی در سخت ترین شرایط اما این ویروس لعنتی منواز شنبه مثه یه تکه گوشت بی استخون کرده که حال هیچ کاری نداشتم وهمش خواب بودم وتمام بدنم درد میکرد ٣ بار دکتر رفتم وا س ه ا ل وا ستفرا غ شدم وخیلی حالم بده وفقط این وسط امیر با گل خریدن هاش کلی حال داد بهم

ما شنبه عازم مشهد هستیم مامانی ام نمیاد وامیر میاد باهامون از سفر اومدم میام عکس میذارم

نویسنده : مهسا ; ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٩/۳/٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ ملینا وسقوط با رورئک

حتی الان که بهش فکر میکنم انگار یه خواب بود واز یاد آوریش تمام تنم مور مور میشه واشک میاد تو چشمام

خونه مامان امیر از این خونه قدیمی هاست واز در وروردی خونه تا دستشویی ۵ تا پله داره دیروز نهار خونه مامانه امیر بودیم برادر امیر رفت دستشویی تا دستهای دخترش رو بشوره ودر رو نبست منم اومدم دستگیره در رو کشیدم وبستم اما در قفل نشده بود

روروئک ملینا هم که تازه بابام براش خریده بود برای خونه خودشون باشه رو هم برداشتم وبردم خونه مامان امیر وملینا با سرعت رفت طرف در منم فکر کردم که در بسته است ولی با صدای وحشتناک پرت شدن روروئک دوئیدم ودیدم ملینا دمر افتاده رو آخرین پله ونفسش رفته وداره بی وقفه گریه میکنه منم که فقط گریه میکردم ملینا رو از تو روروئک در آوردم ولی ملینا همچنان گریه میکرد وکل صورتش قرمز بود ،نمیدونستم دست وپاش طوری شده یا صورتش وفقط تو سرم زدم وگریه کردم تا اینکه بعداز ۴٠ دقیقه ملینا گریه اش بند اومد وخوابید وبهش ٣ ساعت چیزی ندادم بخوره وبعدش روبه راه شد

خدایای شکرت از اینکه همیشه مواظب دخترم هستی وهمه جا حواست بهش هت حتی وقتی من حواسم بهش نیست

۵ شنبه برای ملینا بی حرف پیش اگه خدا بخواد گوسفند عقیقه میکنیم

در پست بعد عکس میذارم

نویسنده : مهسا ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳۸٩/۳/۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک