مامان مهسا وملینا کوچولو

همیشه لطف خدا همراهم بوده. زندگی خوب وهمسر مهربون وحالا این نی نیگولوی تو راهی . از الان منویسم تا وقتی بدنیا بیاد وبزرگ بشه وبدونه که قبل از بودنش چقدر دوسش داشتیم .خدایا برای تمام لطفی که در حقم کردی ممنونم.

+ سرما خوردگی ملینا

به نظرم سخترین قسمت از نگهداری یک بچه مریضیشه.مخصوصا یه نوزاد که نه میتونه حرف بزنه نه کاری بکنه.

ملینا یه هفته ای میشه که سرما خورده وبیشتر بینی اش کیپ میشه،دختر کوچولوم اولین آنتی بیوتیک زندگی اش رو که آموکسی سیلین بود خورد. اما تو این یک هفته هنوز خوب نشده نمیدونم چیکار کنم تو اتاقش بخور سرد هم گذاشتم اما بی فایده .١٠ تا قطره سدیم کلراید هم تو بینی اش خالی کردم.

خدا این دکتر سماعی رو خفه کنه که گفت چیزیش نیست وسرما خووردگی اش شدید تر شد ،خوب شد دکتر دیگه ای بردمش وگرنه معلوم نبود با تجویز مسخره دکتر سماعی که فقط به وزن گیری و گفتن کلمه صبور باش کفایت میکنه چه بلایی سر این فرشته معصومم می اومد

به قول آزیتا فقط تکیه بر فروش واکسن داره وبس بگذریم

ملینا همچنان شبها بیداره الان که سرماخوردگی اش هم مزیت بر علت شده.دیروز که دخترعموی امیر اومده بودن خونمون همش میگفتن چقدر لاغر شدی وزیر چشمات گود رفته،همش برای بی خوابیه

حالا خوبه دو روز در هفته برای خوردن داروها خواهرم از ملینا نگهداری میکنه و من میخوابم.

دخترک روز به روز بزرگتر میشه ،به  جفتمون که نگاه میکنم باورم نمیشه که این فرشته کوچلو متعلق به منه،گاهی وقتی تو بغلمه جلوی آیینه می ایستم وبه خودم میگم چشم رو هم بذاری ملینا شده قد وقواره خودت اما اون روز تو دیگه پیر شدی،خدا کنه زنده باشم وبتونم اون روز رو ببینم .

الان که هر کی منو میبینه به سختی باور میکنه ازدواج کردم ،چه برسه به اینکه بچه داشته باشم.رفته بودم آرایشگاه خانومه گفت مجردی گفتم نه ازدواج کردم گفت وای چند سالته مگه؟گفتم ٢۴ گفت بهت نمیاد گفتم تازه یه دختر ١.۵ ماه دارم داشت شاخ در میاورد

در دو پست بعد عکس میذارم اگه کسی رمز میخواد زودتر بگه چون عکس گذاشتم دیگه رمز نمیدم.رمزم رمز قبلیه ،اونهیی که دارن که هیچ اونهایی که ندارن خبرم کنن.

نویسنده : مهسا ; ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳۸۸/٧/۱۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک