مامان مهسا وملینا کوچولو

همیشه لطف خدا همراهم بوده. زندگی خوب وهمسر مهربون وحالا این نی نیگولوی تو راهی . از الان منویسم تا وقتی بدنیا بیاد وبزرگ بشه وبدونه که قبل از بودنش چقدر دوسش داشتیم .خدایا برای تمام لطفی که در حقم کردی ممنونم.

+ ملینا گلی 5 ماهه میشود

 ماه  ۵با تمام سختی هاش گذشت ومن به بچه داری عادت کردم.دیگه شبها وقتی ملینا از خواب بیدار میشه غر نمیزنم و بدخلق نمیشم ومیام توی حال دراز میکشم وبا ملینا بازی میکنم تا خوابش ببره

دیگه عادت کردم به ماهی یه بار هفت هوض رفتن اونم برای خرید اظطرلری

عادت کردم به درد وحشتناک پشتم وقتی ٣ ساعت ملینا تو بغلمه یا روی پا دارم میخوابونمش

عادت کردم به بیقرار ی های ملینا وبی وقفه گریه کردنش

عادت کردم به شب زنده داری هاش وتا لنگ ظهر خوابیدن هاش

عادت کردم به اینکه هر کی ملینا رو دید بگه پف شیر خشکه ومن  مثل همیشه حرص نمیخورم یه جوری نگاه میکنم که انگار گوشم کره

عادت کردم به لبخند متعجب  مردم وقتی ملینا بغلمه

عادت کردم به اینکه یگن چه جوری زایمان کردم

و و و..................

عادت کردم به تمام اون چیزهایی که عادت کردن بهشون خیلی راحت نبود،فقط وفقط یه انگیزه قوی داشت به اسم ملینا              

 که بخوام وبتونم

دختر کپلی که تمام زندگی  منه

ملینا در اخرین وزنش در روز ۴ دی ٧٨٠٠ کیلو گرم بود

ملینا این روزها خوب حرف میزنه شاید برای همه عجیب باشه اما با با   آبا  آآ   رو خیلی خوب میگه وحرف هایی رو تلفظ میکنه که نمیفهمییم اما خودش کلی ذوق میکنه اما بیشتر حرف آ  ب رو تلفظ میکنه،مثل قدیم شیر نمیخوره خیلی بازیگوش شده ،به پستونک هم هنوز لب نمیزنه.،گهواره ای هم که برای بغل تخت خودم براش خریدم براش کوچیک شده صبحها پاش رو میذاره رو لبه گهواره اش. وقراره تختش رو بیارم بذارم تو اتاق خودمون

امیر رو خوب میشناسه وتو بغلش آرومه امیر هم که دیگه براش غش میکنه

سر ماخوردگی اش کامل خوب نشده اما بهتره

دختر گلم ملینای عسلم    ۵ ماهگیت مبارک

نذر ملینا هم دادیم خدا تن دخترم رو سالم نگه داره وبلا رو ازش دور کنه.شام غریبان هم رفتم براش شمع روشن کردم یاد یکی از بچه های وبلاگی افتادم فهی جون آدرست رو گم کردم

نذری مامان امیر رو که دادیم خواهرش هم اونجا بود اصلا سمت ملینا نیومد ومحلش نکرد وفکر کنید ملینا رو تو بیمارستان دیده دیگه ندیده وبراش مهم نبود

جمعه هم همه داداشهای امیر خونه مامانش بودن وما هم رفتیم اونجا خواهر امیر اومد ملینا رو بغل کرد وقربون صدقه اش رفت ،،یه حرکت از روی اجبار وکاملا مصنوعی،ما برای برادرزاده هامون چه جوری هستیم اونا چه جوری.مامان امیر هم گفت که عمه اس میخواد بیاد خونتون ملینا رو ببینه منم گفتم نه

اینا رو نوشتم که ملینا بعد ها بدونه چه فامیل پدری با محبتی داره،چه عمه مهربونی داره

شب جمعه هم خونه دوست امیر بودیم وخیلی خوش گذشت ۴ صبح اومدیم خونه

نویسنده : مهسا ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳۸۸/۱٠/۱۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک