مامان مهسا وملینا کوچولو

همیشه لطف خدا همراهم بوده. زندگی خوب وهمسر مهربون وحالا این نی نیگولوی تو راهی . از الان منویسم تا وقتی بدنیا بیاد وبزرگ بشه وبدونه که قبل از بودنش چقدر دوسش داشتیم .خدایا برای تمام لطفی که در حقم کردی ممنونم.

+ فشم

 ..................

من اومدم با یه عالمه اتفاق.چهارشنبه روز عید نهار رفتیم خونه مامانم.بعد یکی از همکارهای امیر زنگ زد و گفت شب میایم خونتون .ما هم اومدیم خونه ومن تند تند غذا درست کردم.همکار امیر آروین تازه عقد کرده وپسر عمه ام و خواهرم هم اومدن می خواستیم شام بخوریم و سریع بریم فشم اما خیلی طول کشید و ساعت ۱۱ خواهر آروین با نامزدش و اون یکی خواهر مجردش هم اومدن خونمون و ساعت ۱۲ تازه داشتیم راه می افتادیم که الناز دختر عمه ام زنگ زد گفت منم با دوست پسرم میام تارسیدیم فشم داشتن تعطیل میکردن خلاصه تا یه چایی قلیون آورد یه ربع بعد گفت برید ما میخواییم ببندیم ما هم عصبانی...........الناز گفت ما همه چی داریم بریم شیان ما هم رفتیم دوست پسرش هم رفت ۳ تا قلیون وپتو آورد آخه خیلی سرد بود.خلاصه تا ۳ اومدیم خونه.

۵ شنبه امیر که از سر کار اومد من خواب بودم سر راش کباب گرفت خوردیم و خوابیدیم تا ۶ عصر .و باز با بجه های دیروزی قرار گذاشتیم رفتیم لویزان و کلی حال داد.واما ۲ خبرررررررررررررررررر

اولی:مامانه امیر فردا شب شام میاد خونمون آخه بابای امیر رفته مسافرت و مامانش تنهاست.

دومی:من قرار بود شنبه برم رشت اما نمیشه برم و دلیلش به خبر اولم مربوطه.

نویسنده : مهسا ; ساعت ۳:۳٢ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳۸٧/٧/۱٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک