مامان مهسا وملینا کوچولو

همیشه لطف خدا همراهم بوده. زندگی خوب وهمسر مهربون وحالا این نی نیگولوی تو راهی . از الان منویسم تا وقتی بدنیا بیاد وبزرگ بشه وبدونه که قبل از بودنش چقدر دوسش داشتیم .خدایا برای تمام لطفی که در حقم کردی ممنونم.

+ فقط گریه

همه چی مثله یه خواب میمونه وقتی یادش میافتم فقط نا خود اگاه اشک میریزم.

شنبه همه کارام رو کردم وشب هم چمدون رو بستم همه وسایل رو جمع کردم . یکشنبه صبح بیدار شدم ورفتم حموم وموهام رو اتو کشیدم ولباسهیی که تو راه باید میپوشیدیم رو آماده کردم امیر اومد نهار خوردیم ورفتیم خونه مامنم اینا خداحافظی کردیم بعد کلی به امیر اصرار کردم بریم خونه مامانت اینا از اونها هم خداحافظی کنیم که اونها خونه نبودن .حرکت کردیک وملینا طبق معمول سرش لز شیشیه ماشین بیرون بود وداشت کلی ذوق میکرد که دیدم داره چرت میزنه نزدیک مصلا بودیم .امیر گفت سرش رو از شیشه بیار تو بذار بخوابه تا آوردمش تو خوابید وارد تونل رسالت شدیم  یه 206 جلومون بود ویهو رو سرعت زد رو ترمز وماهم با شدت خوردیم بهش وبه فاصله 1 دقیقه بعد یه 206  دیگه از عقب به ما زد وما با شدت خوردیم دوباره به ماشین جلویی  ومنم چون ملینا روی پام بود خواستم ملینا به شیشه نخوره خودم رو کج کردم وبا سر وسمت راست بازوم رفتم تو شیشه و شیشه خورد شد .

سریع از ماشین پیاده شدم وملینا فقط گریه میکرد منم گریه میکردم  ملینا روی لبش وزیر چونه اش کبود شد وزخم شد چون کوبیده شد رو صورت من  ومنم دستم رو نمیتونستم تکون بدم وسرم درد میکرد وبه خاطر اون ماکرو ادنوم نباید به سرم ضربه بخوره ورفتم بیمارستان وعکس گرفتم وسیتی اسکن انجام دادم والان هم وقت دکتر دارم برم ببینم دکتر چی میگه

وقتی دیدم ماشین تا کاپو ت جمع شده گریه ام بیشتر شد از عقب وجلو داغون شد .فقط امیر کمربند بسته بود .خلاصه که ماشین عقبی که به ما زد یه دختر بود که سریع فرار کرد.امیر هم بای من وملینا ماشین گرفت اومدیم خونه وبابای امیر اومد چمدون و

 وسایل  رو از ماشین در آورد وبرد خونمون وماشین رو با جرثقیل بردن تعمیر گاه . ماشین 2 تومن خرج داره اون بی شرف هم که به ما  زد فرار کرد وما هم ئخسارت جلویی رو دادیم اینم از عروسی اینم از مسافرت

نویسنده : مهسا ; ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٩/٦/۳٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک