مامان مهسا وملینا کوچولو

همیشه لطف خدا همراهم بوده. زندگی خوب وهمسر مهربون وحالا این نی نیگولوی تو راهی . از الان منویسم تا وقتی بدنیا بیاد وبزرگ بشه وبدونه که قبل از بودنش چقدر دوسش داشتیم .خدایا برای تمام لطفی که در حقم کردی ممنونم.

+ ملینا ومهد کودک

از روز چهارشنبه 13 مهر ملینا مهد رفت اما چه رفتنی که بعد از 4 روز بساط گریه اش به راهه .اصلا فکر نمیکردم که بخواد بهم بچسه وگریه کنه روز اول که 1 ساعت مونده بود تمام مدت گریه کرده بود اماالان اول که میخواد بره گریه میکنه وزمانی که میاد بیرون از مهد

 خدایی فکر نمیکردم انقدر بهم وابسته باشه نمیدونم یهو میگم نذارمش ولش کن اما از طرفی هم خیلی خوبه که بمونه چون اصلا با بچه ها بازی نمیکنه همش بچه ها رو میزنه شاید تو مهد بهتر شد؟البته الان شیفت عصره امام تا عادت کرد میذارمش صبح.مسیر مهد هم خیلی بهم دوره اما چاره ای نیست از این جا بهتر پیدا نکردم.

پست قبل هم فقط برای دونستن بود.هیچ اتفاقی توی زندگیم نیفتاده وهمه چی مرتبه خیالتون راحت.من عادت دارم خودم رو تو شرایط مختلف جای افراد بذارم میخواستم بدونم که دوستام تو این شرایط چی کار میکنن

نویسنده : مهسا ; ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳٩٠/٧/۱٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک