مامان مهسا وملینا کوچولو

همیشه لطف خدا همراهم بوده. زندگی خوب وهمسر مهربون وحالا این نی نیگولوی تو راهی . از الان منویسم تا وقتی بدنیا بیاد وبزرگ بشه وبدونه که قبل از بودنش چقدر دوسش داشتیم .خدایا برای تمام لطفی که در حقم کردی ممنونم.

+ کاموا

سلام  به دوستهای مهربونم.بگم از این چند روزه که سه شتبه صبح با الناز رفتیم حسن آباد وکلی کاموا خریدیم .تا بدم به عمه ام واسه بچه ام کاموا ببافه نه اینکه فردا بچه ام بدنیا میاد ،یا اصلا خبری باشه.منم تند تند دارم  واسه سرماش بافتنی میبافم ،البته کلی لباس هم  از حراج رولان خریدم.امید به بارداری رو ببینید حال کنید.اگه دوست اشتید بگید عکسهاشو بذارم.خلاصه ما مونده بودیم چه رنگی بخریم.من هی میرفتم سراغ قرمز ،صورتی الناز میگفت که چیزی بخر که بشه پسر هم بپوشه .تو که بچه ات پسر میشه خلاصه ما کار خودمون رو کردیم و یه کاموای خوشگل صورتی خریدیم که عمه جان برای دخترمان شنل ببافه.ویک سر همی نارنجی همراه یک کت کلاه سفیدو قرمز.اگه بچه ام پسر بشه بیچاره دچار دوگانگی شخصیت میشه با این رنگهایی که من خریدم براش.از رولان هم لباس نارنجی ،سرمه ، قرمز،صورتی خریدم.

دوستهای عزیزم به خحدا هیچ خبری نیست اما دارم خودمو واسه باراری آماده میکنم.داروهام رو قطع کردم.دعا کنید که زودتر مامان بشم.خل که بودم دیگه الان تمام فکر وذکرم وسایل بچه است .خدا خودش زودتر یا شفام بده یا یه نی نی بذاره تو دلم       و چهار شنبه همچنان رفتیم عیادت همکار امیر که پاش شکسته و تا رون پاش تو گچه ویه دوری داخل هفت حوض زدیم ومن شال مورد علاقه ام رو همچنان پیدا نکردم وشام هم پیتزا خوردیم که من اشتها نداشتم.  پنج شنبه هم من به سوی سقاخونه  تا شمع روشن کنم شب هم  ساعت ٣٠/١١منو الناز ومریم ر فتیم بستنی منصور بستنی خوردیم وبرای بقیه خریدیم و آوردیم.امشب هم مامانم اینا شام میان خونمون.الان هم

مامانم زنگید که میای بریم بهشت زهرا گفتم خبر  میدم نمیدونم شاید برم.  Roll    دوست جونا تو روخدا آپ می کنید مثله من خبر بدین                 

نویسنده : مهسا ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳۸٧/٩/۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک