مامان مهسا وملینا کوچولو

همیشه لطف خدا همراهم بوده. زندگی خوب وهمسر مهربون وحالا این نی نیگولوی تو راهی . از الان منویسم تا وقتی بدنیا بیاد وبزرگ بشه وبدونه که قبل از بودنش چقدر دوسش داشتیم .خدایا برای تمام لطفی که در حقم کردی ممنونم.

+ نی نی گولوی 35 هفته ای

انگار ورود به این ماه های پایانی برام رویا بوده.وخودم باورم نمیشه کهکمتر از یه ماه دیگه نی نی به دنیا میاد.

این روزا نمیتونم زیاد پای نت باشم کمرم شدید درد میکنه وکلافه ام از گرما وهمش احساس میکنم که زودتر زمان معین شده زایمان میکنم

دوست دارم این ماه آخر زودتر تموم بشه و نی نی دنیا بیا وزودتر بیام خونه خودم، گرچه میدونم خیلی سخت خواهد بود اما دیگه خودم کلا فه ام.نصف وسایلم خونه مامانم مونده ونصفی خونه خودم ،هیچ چیم سر وسامون نداره،امیر بیچاره هم که این ٨ ٩ ماهه گرفتار شده از دست من.با اینکه تو خونه مامام اینا راحته اما خوب خونه خود آدم یه چیز دیگه است.

تو مدت این ٣ سال بعد از عروسی مون ما ٣ ،۴ شب در هفته خونه مامانم بودیم اما این چند ماه بارداری من از صبح تا شب اونجام.تصمیم دارم از بیمارستان بیام خونه خودم ومامانم بیاد پیشم  یه هفته بمونه تا من یه کم روبه راه بشم .خدا کنه این نی نی یه کم کپل بشه تا بتونم بلند وکوتاهش کنم.

 تو این ماه کلی مراسم دعوتیم

چهارشنبه یه عروسی داریم،۵ شنبه تولد ،هفته بعد عروسی ،ودو تا عروسی تو ١١ و۶ مرداد که بعید میدونم بریم.

نمیدونم میتونم تو این ماه آخر موهام رو رنگ یا مش کنم.دلم یه تغیر وتحول میخواد

 نی نی گولو یناز نازی من ٣۵ هفته گی ات مبارک عزیزم،چیزی نمونده بپری بغلم ،تروخدا کپلی بشو تا بتونم ازت نگهداری کنم ،آخه من خیلی ناشی هستم وبعید میدونم مامانم یه هفته هم پیشم دوم بیاره

نویسنده : مهسا ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳۸۸/٤/٢٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک