مامان مهسا وملینا کوچولو

همیشه لطف خدا همراهم بوده. زندگی خوب وهمسر مهربون وحالا این نی نیگولوی تو راهی . از الان منویسم تا وقتی بدنیا بیاد وبزرگ بشه وبدونه که قبل از بودنش چقدر دوسش داشتیم .خدایا برای تمام لطفی که در حقم کردی ممنونم.

+ خاطرات زایمان

سلام دوست جونا.من اومدم بعد ا ١٠ روز خونمون .البته مامانم هم اومده آخه به تنهایی از عهده این ملینای ریزه بر نمیام.حتی تا الان نشستمش.بنا به قولم از خاطرات زایمانم میگم/

روز سه شنبه صبح ساعت ۶ از استرس بیدار شدم  وارایش کردم ساک بیمارستانم رو چک کردم  و لباسهامو پوشیدم واستند بای نشستم تا ٨ که امیر بیدار شد وازم در حال رفتن فیلم گرفت ورفتیم دنبال مامانم وحرکت کردیم به سمت بیمارستان بانک ملی.کارهای بستری رو انجام دادیم و اتاق خصوصی وکارت همراه هم گرفتیم و رفتیم پشت در اتاق عمل برای هماهنگ کردن با دکتر بیهوشی.آخه پسر عموی مامانم که دکتر بیهوشیه به دکتر بیهوشی بیمارستان سفارش کرده بود که منو بیهوشی کامل کنن نه  از نخاع،خلاصه با دکتر صحبت کردیم گفت من فردا هستم نگران نباش و رفتیم آزمایشهای کامل قبل از عمل رو دادم.

چون اتاق خصوصی بود علاوه بر مامانم که همراه بود امیر هم تا شب موند وشب رفت

استرس خاصی داشتم همش میترسیدم نمیدونم چرا ،شب هم مامانم رفت وخواهرمم مریم اومد همراهم شد.صبح ساعت ۶ اومدن بدارم کردن و گفتن باید ت ن ق ی ه بشی و عمل هم اولین عمل ساعت ٨ بود مامانم ومامان امیر هم اومدن با امیر و منو ساعت ٧:٣٠ بردن تو ریکاوری  وقتی داشتم خدا حافظی میکردم که برم تو یهو بغضم ترکید وزدم زیر گریه.تو اتاق عمل دکتر بیهوشی اومد وگفتم منو بیهوشی کامل کنید  وگفت باشه و سن رو بهم وصل کردن ودیگه نفهمیدمچی شد تا وقتی که دیدیم تو اتاقم وبه شدت درد دارم تا یه پرستار اومد وبا دستای گنده اش شکمم رو فشار داد وجیغم رفت هوا والتماس میکردم که تروخدا به من مسکن بزنیین ، که مکن زدن وآروم شدم وساعت ۴ ملینا رو آوردن شیرش بدم وقتی دیمش انگار هزار ساله میشناسمش وباهاش زندگی کردم حس خاصی داشتم وبعد شیرش دادم.

ساعت ٨ هم پرستار ها اومدن وکمک کردن منو از تخت آوردن پایین وسن  رو کشیدن .

فرداش که ۵ شنبه باشه دکتر استقامتی فوق تخصص غدد اومد بالای سرم که باید بری ام آر آی.چون پرولاکتینت بالاست وباید چک بشی .حالا منم تو اون حال بد رفتم ام آر آی اونم از مغز .چون قبلا انجام داده بودم میدونستم سخته اما چاره ای نبود.س ی ن ه هام هم وحشتناک زخم شده بود وخون می اومد ازش بعد از ٢ ساعت از انجام ام آر آی دکتر اومد وگفت که اون میکرو آدنوم که تو هیپوفیزم بوده به شدت بزرگ شده و ممکنه روی بیناییام اثر بذاره وباید دوباره خوردن دارو (داستی نکس) رو با دوز بالا شروع کنم .شیرم هم قطع کنم .زدم زیر گریه دلم برای  ملینا میسوخت که از خوردن شیر مادر به طور کامل منع شده اما چاره ای نبود.شبش کلی توی راهروی بخش قدم زدم و روز جمعه صبح دکترم اومد وگفت مشکلی نداری ومرخصی اما نی نی احتمالا زردی داره منم زنگ زدم به امیر که امیر ما مرخص نیستیم  وامیر فوری اومد  وخدارو شکر ملینا زردی نداشت وساعت ١ رخص شدیم.اومدیم خونه خودم آخه قرار بود بیام اینجا.

ودر انتها از بیمارستان بانک راضی بودم و شاید اگه لاله میرفتم متوجه مشکلم نمیشدم. خواست خدا بود که بیام بانک و۴ روز بستری بشم وبه شیوه حساسشون با آزمایشهای یک روز قبل از زایمان بفهمم که مشکلم چیه.

راستی یه سایت واسه آپلود عکس میخوام

نویسنده : مهسا ; ساعت ٢:۳۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳۸۸/٥/٢٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک